امیدوارم که حال همگی خوب باشه ...... در ابتدا قبل از اینکه شروع به ادامه ماجرا بکنم ،اجازه بدین یه مطلبی رو عرض کنم .خیلی از دوستان اظهار لطف کردن و خیلی از دوستان هم کم لطفی کرده و پیغام های زشتی رو درج کردن که به هر حال از همگی ممنونم . اما لازم میدونم یکی از دلایلی رو که باعث تاخیر در به روز کردن این وبلاگ میشه عنوان کنم . اولیش که شاید دیگه همه میدونن حجم کارهای زیاد منه . و دومین مسئله که کمی انگیزه من رو برای پرداختن به ادامه ماجرا کم کرده اینه که تعداد نسبتا زیادی از دوستان این اتفاقات که برای من در یک زمان به خصوص و شرایط به خصوص افتاده را برای خودشون مشابه سازی میکنن و یا این که خط فکری بهشون میده (و این از پیغام ها شون (که من پاک کردم ) کاملا مشهوده ) و این نگرانی رو برای من به وجود میاره که نکنه نا خواسته ترویج دهنده فرهنگ ناهمگونی (حداقل مغایر با اعتقادات خودم )باشم . و راستش هنوز این مساله رو من نتونستم واسه خودم حل کنم .
من در اینجا به طور مشخص اعلام میکنم که به شخصه موافق این روند که پسری به خواستگاری دختری بره و بعدش رابطه مخفیانه ای به وجود بیاد !!!!!!!!!!!!!! نیستم و اگر شاید یکبار دیگه به اون دوران برگردم ، روش دیگه ای رو انتخاب کنم . اما توجه داشته باشین ( مخصوصا خانمها ) که شرایط ما ( ومخصوصا شرایط من ) ، شرایط کاملا به خصوصی بود . حتی شاید اگر من ، بدون اطلاع شقایق ، موضوع رابطه پنهانیمون رو با پدرش در میان میزاشتم و ازش زمان میخواستم ، اون موافقت میکرد !!! و از یاد نبرید که من از اول نیتم و تکلیفم با خودم روشن بود ( این از طرف آقایون معمولا کم اتفاق میافته ) به طوری که همیشه و همیشه امانت دار خوبی بودم . ضمنا شما زود قضاوت نکنید چون آخر ماجرا رو نمیدونین و ماجرا هنوز تموم نشده !!
اما ادامه ماجرا .............
به اونجا رسیدیم که من تونستم ماشین بخرم و همون شب آوردمش خونه ...... شب ساعت ۱۲ شب طبق معمول رفتم و از یکی از تلفن همگانی ها به موبایلش زنگ زدم . دقیقا یادمه کدوم تلفن همگانی بود . بعد از کمی سلام و علیک بهش گفتم یه خبر جدید دارم و جالب اینه که در دومین حدسش تونست بگه . و این آغاز فصل جدیدی از رابطمون بود .اولا که زود به زود همدیگه رو میدیدیم دوما به هوای اینکه هر هفته میخواستم برم برسونمش ترمینال ، یه سر هم بهشت زهرا سر مزار پدرم میرفتیم . سوما کاملا شکسته شدن چهار چوب های فکریش رو احساس میکردم ، یادتون نرفته که اون یه روزی دیدن منو به خاطر اینکه پیکان دستم بود از قیدش میخواست بگذره اما امروز با یه دنیا شادی سوار همین پیکان میشد . چهارما اون یه احساس جدید داشت . شاید این ماشین اولین چیزی تو زندگیش بو که در به دست آوردنش خودشو شریک میدونست و با اون چیزهایی که تا به حال فقط به صورت آماده بهش داده بودن فرق میکرد ضمنا اولین تجربه جدیش در محک زدن توان تفکر اقتصادی من بود که با اندک سرمایه ای تونسته بودم یه قدم رو به جلوی بزرگ بردارم و ضمنا اون همیشه عاشق ریسک بود و این شاید برا اون احساس یه ریسک واقعی از طرف من بود ...
به هر حال اتفاق خرید ماشین تغییرات نسبتا محسوسی رو بجا گذاشته بود و من هم راضی بودم در همین زمان هم من به دنبال جور کردن پولش بودم که ماشین رو حفظش کنم . که خوشبختانه همش درست شد .
به هر حال این فصل جدیدی بود که داشتاتفاق می افتاد..یواش یواش داشتیم به عید نزدیک میشدیم و مناین پا اون پا میکردم که شرایط رو آماده کنم که دوباره مطرحش کنم .یه روز که طبق معمول هر هفته میخواستم ببرمش ترمینال جنوب و سر راهرفته بودیم بهشت زهراهمون طورکه سر مزار پدرم نشسته بودیم سر حرف و باز کردم و گفتم کهباید دیگه تکلیف رو روشن کنیم وفکر میکنم تو این سه چهار ماهبیشتر تونستیم به هم نزدیک بشیم و یه شناخت نسبیپیدا کردیم و ......... همین طور کهمن بیشتر ادامه میدادمبیشتر بقش میرفت تو هم . مساله رو خیلی جدی مطرح کرده بودم و اون فکرش رو نمیکرد . فقط با ناراحتی وقتی من داشتم دنبال کلمات بهتر میگشتم گفت : خیلی خوبفهمیدمچی میخوایی بگی و ........و دیگه طی 1 ساعت بعدی تا وقتی کهرسوندمش ترمینال هیچ حرفی رد و بدل نشد . منم خیلی جدی دیگه حرفی نزدم . سکوت سنگینی بودو من به اون اجازه دادم با خودش کمی خلوت کنهو بیشتر فکر کنه . اوایلش کمی بغض داشتولی زمانی که رسیده بودیم میدان بهمن یک لحظه نگاهش کردم و دیدم زمان زیادیه که آروم آروماشک میریخته و من نفهمیده بودم . ولی من باز هم هیچی نگفتم وفقط مدتی دستش و تو دستم گرفتم .اون بالاخره باید تکلیفش و با خودش مشخص میکرد . باید میفهمید که من رو دوست داره یا ندارهو اگه داره چقدره ؟اون قدر هست کهبتونه تصمیم نهایی رو بگیره ؟ ........
میدونین. گاهی وقتها با خودم فکر میکنم و میبینم زنها موجودات عجیبی هستن . گاهی اوقاتعمرا نمیتونی بفهمیشون و از افکارشون سر در بیارین .اگه راستش و بخواین از این برزخی کهالان گیر کرده بودمن چندان ناراحت نبودم و فکر میکنم اون برایبه دست آوردن تجربه به هر حال زمانی باید در این شرایط قرار میگرفت و از همه مهمتر اون باید یاد میگرفت کهکه ارزش واقعی شرایط رو بتونه با هم مقایسه کنه و بسنجه.
میدونین یکی از دلخوری های من چی بود ؟ این بود که احساس میکرمشقایق من رو خیلی دست کم گرفتهبود . و و اون ارزشی که باید برای من_ شرایطم و داشته هامقایل میشدرو نداشت . و بالاخره میبایست خودشودر یک شرایط واقعی تری قرار میداد تا ببینه که چه چیزهای من براش مهم _ ارزشمند و قابل احترامه و چه چیزهایی مهم نیست .شاید یکی دیگه از مشکلاتی که اون داشت و خودش متوجه نبودتاثیر هجوییات دوستاناطرافش بود . از اونجایی که اونهمیشه پیش فرضش این بود که همه راست میگن و دلیلی نداره که دروغ بگن ! ( که البته این یکی از محاسن بزرگ اخلاقیش بود که همه چیز را خوب میدید ) اما بعضا اون رو با مشکلاتی مواجه میکرد . به عنوان مثال . : به هر حال شرایط من نسبتا شرایط خوبی بود که اگر برای هر دختردیگه ای اتفاق می افتاد – حداقل به طور جدی تری در موردش فکر میکرد اما دوستانش و بعضی همدانشگاهی هاش کهاز جریانمن و شقایق با خبر بودن مسائل انحرافی و بعضا توهماتی که اغلب دختر خانم ها درش به سر میبرن رو مطرح میکرد ند . یه روز میگفتکهلادنگفته کهپنجشش تا خواستگار دارهکه هر روز میان و میرن . من از شقایق میپرسیدم که :چرا فکر میکنی که اون راست میگه ؟ آیا اون خیلی خوشگله ؟ میگفت نه !!! معمولیه . میپرسیدم خیلی پولدارن ؟ ؟ میگفت نه !!!یه خونه 50 متریتونیرو هوایی دارن! میپرسیدمخیلی خوش سر و زبون وبا نمک و جذابه ؟ ؟ میگفت نه !!!اتفاقا خیلی ساکت و کم حرفه!! میپرسیدم توانایی های بخصوصی داره ؟ مثلا اهل هنر باشهیا توی نقاشی یا خطصاحب هنره یاخیلی اهل مطالعه و تفکره ؟ یا درسش خیلی خوبه و......؟ ؟ میگفت نه !!!اهل هیچی نیست..............میپرسیدم پس چرا فکر میکنی خواستگار ها باید پاشنه درب خونشون و در آورده باشند ؟فقط با سادگی منحصر به فرد خودش میگفت : آخه چه دلیلی داره که لادن بخواد دروغ بگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/!!!!!!!!!!!!!!!!میگفتم خوب حالا چرا به یکی از این عاشق های دل شکسته جواب مثبت نمیده و ازدواج نمیکنه ؟ومیگفت که لادن گفته که فعلا قصد ازدواج نداره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
از این اتفاقات و توهمات اطرافیانش زیاد رخ می دادو نمی خوام بگم که تحتتاثیر قرار میگرفت اما باعث میشد که شرایط به وجود آمدهبرای خودشرا هم خیلی جدی نگیره و فکر کنه که خوباین شرایطبرای همه وجود دارهو اتفاق بخصوصی نیافاده. !مثلابهش میگفتم سالم بودن یه پسر چقدر مهمه ؟ اینکه اهل چیزی نباشه- اهل خلاف و بند و بساطی نباشه و اهل خانواده و زن و بچه اش باشه ؟و خیلی ساده میگفتتو چرا اینقدر بدبینی ؟چرا فکر میکنی آدمها اهل زندگی نیستن وهمش دور و بر مسائل حاشیه ای هستن ؟میگفت مثلا مگه بابای من اینطوریه ؟..............و من بخت برگشته نمیتونستم این مطلب رو جا بندازم که همه آدمها مثل پدر جنابعالی نیستند .تعریف اون ازمرد _ پدرش بود . و وقتی میدید که اون اهل کار و مطالعه و زندگی و ........هست فکر میکردکه این چیزها رو که همه مرد ها که دارن. پس اون باید دنبال چیزهای دیگه ای بگرده !! ...
اما من به خوبی میدونستم که این طرز تفکراتشفقط به خاطر بی تجربگیشهو من اگر بیشترصبر کنم و بیشتر دیدش رو نسبت به زندگی باز کنمخودش بعدها تعاریف بهتر و واقعی تری از زندگی به دست میاره .....اماطی کردن این مسیرکار ساده ای نبودودر زندگی شخصی من تاثیرات مستقیمش رو گذاشته بود. بعضی وقتها دیگه کم می آوردم و قاطی میکردم. یه روز به یکی از همکارهام که در جریان اتفاقات ما قرار داشتگفتم : علی آخه چطوری یه آدمیزاد میتونه اینطوری فکر کنه و اون شروع کرد قش قش خندیدنو گفت این تازه اولشه . تو اگر موهات مثل دندوناتم سفید بشه نمیتونی بعضی وقتها زنها رو درک کنی . اونها دنیای عجیب و منحصر به فردی دارن . توی دونیای اونها خیلی وقتهادودوتا میشه چهل و چهار تا و این دیگه هنر تو هستش که بتونی یه رابطه ای پیدا کنی که چطور میشه چهل و چهار تا!!!!!و بعدش خندید و زد پشت من و گفت اما رامین من اگه دختر بودم حتمازنت میشدم .تو بی نظیری!!!! تو از اون مردهایی هستی که هر زنی آرزوشو دارهچون در عین حالی که کمی اخم به چهره داری اما آنچنان سواری ای میدی کهکه سوار بر پشتت آب تو دلش تکون نمیخوره ! اونجا که باید چهار نعل بری – چهار نعل میری . اونجا که باید جفتک می ندازی – اونجایی که بایدیورتمه میریخلاصهمن حتما زنت میشدم . اینو قسم میخورم .!
و من در حالی که در پی کشف اینرابطه که دو دوتا چطوری میشه چهل و چهارتابودم که یکی از بدترین و بزرگترین تاثیراتارتباط من با شقایق خودشو نشون داد .و جریان از این قرار بود کهبعد از گذروندن یه کلاس تخصصی مربوط به کارمون- توی امتحان نهاییشکه برای دریافت گواهی نامه بین المللی بود امتحان دادم ورد شدم!!!!! و این مثل آب سردی بود که رو سر من ریخته شده بود . جالبه که بدونین من در تمام طول دوران کارشناسی و کارشناسی ارشد حتی یک واحد نیافتاده بودمو بعد از ورودم به دانشگاه این اولین امتحانی بود که من داده بودم وردشده بودمو این در وهله اول از لحاظ روحی برام یه فاجعه بودو از همه بدترتوقعی که در محیط کاریماز من میرفت و نگاههای متعجب همکارانم بود و بدتر از همه این که من یک شانس بزرگ تو زمینه کاریم روفعلااز دست داده بودم و این بعد ها میتونست مشکلات جبران ناپذیری رو برام بوجود بیاره . ( و جالبه که بدونین همین الان که من دارم مینویسمهنوز با تبعات این مسئله دارم دست و پنجه نرم میکنم و هنوز اون مشکل حل نشده ! ).........اون لحظهء شنیدن این خبر روهنوز دقیقا یادمه . نزدیک غروب بودو من در حالی که از دفترم بیرون می آمدمو تمام وجودم رو خشم گرفته بود. سر راه از یکی از همکارام یه سیگارگرفتم و به طرف محیطوسیع و باز و زیبایشرکت رفتم و روی یکی از سکوها کنار چمنها نشستم .من خیلی بندرت سیگار میکشم اما اون روز با خشم سیگار گوشه لبم و روشن کردم و در حالی که به خورشیددر حال غروب نگاه میکردم _اولین جمله ای که گفتم این بود که :خدایا چی شد که اینطوری شد ؟؟؟؟من فقط میخواستم زن بگیرم !!!!پس چرا مسیر زندگی و سرنوشت منبه این راه عجیب و شاید خنده دار رسید . آیا من چند سال دیگه اگر به بچه هام بگم رفتم خواستگاری مادرتون و بعدش از اونجا به بعد با هم دوست دختر دوست پسر شدیماز خنده دلشون رو نمیگیرنو نمیگن این رو فقط ما تو جکها شنیده بودیم ؟؟؟؟؟آیا این مسیری که من انتخاب کردماصلا درست بود ؟این درست بود که من بخوام در تجربه اندوزی کسیشریک بشم و اون هم مجبور باشهدر زمان کم بهتجربیات بزرگی برسه ؟ اونقدر بزرگ که بتونه تصمیم برایشروع یک زندگی مشترک بگیره و از همه مهمتر اینکه آیا شقایق ارزش همه این مسائل روداره ؟و در حالی کهخورشید دیگه نارنجی شده بودو زمان رفتنش بود سعی کردم صادقانه به این سوالمجواب بدمویه تصمیم جدی بگیرم .
وقتی که خوب فکر کردم و در حالی که چهرهشیطون شقایق جلوی چشمهام اومد به خودم گفتم : من هیچ وقت دوست نداشتم یه زن معمولی داشته باشم . یه زنی کهنتونه بیشتر از مشکلات روز مرگی اش فکر کنه . من یه زنی میخوام که شعورش از همرده های خودش بالا تر باشه . باهوش باشه .قدرت تجزیه و تحلیل داشته باشه . از یک خانواده اصیل باشهو از همه مهمتر شور زندگی در بند بند وجودش باشه.و شقایق ......................شقایق میتونستهمه اینها رو یکجا با هم داشته باشه . .
من هیچ وقت تو زندگیم دوست نداشتم یه آدم معمولی باشم و در ذهنم آرزوهاو اهدافبسیار بزرگ و شاید بلند پروازانه داشتم . و برایرسیدن به همه اونهافقط میبایست زنی متفاوت و باهوش همراه زندگی من باشه و شقایق توانایی و شرایطش رو داشت . من با خودمصادقانه به این نتیجه رسیدم. فقط باید کمی صبر میکردم . تمام این وقت و انرژی ای که امروز من داشتم صرف میکردم در آینده ای نزدیک به ثمر مینشست . فقط باید کمی صبر میکردم . من توی زندگیم برای همه چیزهایی که به دست آورده بودم خیلی تلاش کرده بودم و خیلی سختی کشیده بودم . شایدقرار بود همراه آینده من هم به سختی جفت زندگی من بشه . !!!فقط باید کمی صبر میکردم
سلام . ! عيد شما مبارک ! اميدوارم خوب باشيد . اما بريم دنبال ادامه ماجرا ..............
همون طور که گفتم زمانی که اون به دانشگاهشون ميرفت من هر شب باهاش تلفنی صحبت ميکردم . اگر شب کار بودم از يه تلفن راه دور داخل شرکت تماس ميگرفتم و اگر خونه بودم به دليل اينکه ما کسی رو تو شهرستان نداشتيم و ضمنا مبلغ قبض تلفن خيلی متفاوت ميشد و بقيه بو ميبردن ، مجبور بودم نيمه های شب بزنم بيرون و از از تلفن های کارتی باهاش تماس بگيرم . اما هر دفعه که صحبت ميکرديم از اين فرصتها استفاده ميکردم و باب صخبتها و مباحث جديدی رو باز ميکردم و در مورد افکار و اعتقاداتم براش حرف ميزدم ، دلايلش رو عنوان ميکردم . از اهداف زندگيم براش ميگفتم ، اينکه چه چيزايی برام مهمه و اينکه چرا مهمه ! چهار چوبهای زندگی و فکريم رو براش تشريح ميکردم . از اعتقادات مذهبيم واسش ميگفتم و حتی گهگاه توضيحات طولانی در مورد ، چراهايی که تو زندگيم بهش برخورد کرده بودم . در مورد زمانهای گذشته و حال و آينده ام براش حرف ميزدم . در مورد زندگی دانشجويی ام کارهايی که ميکردم ، خيلی کارهايی رو که ميتونستم بکنم و فقط به خاطر چهار چوبهای فکريم انجام نداده بودم ، و اينکه چه برنامه هايی تو زندگيم دارم . براش توضيح ميدادم که همه اين چيزهايی که به دست آوردم چقذر براشون زحمت کشيدم و همه اميدم اين بوده که انها باعث اين بشه که در آينده مايه آرامش و آسايش زن و بچه هام باشه .
براش توضيح ميدادم که خونه ای رو که خريدم ، خشت خشتش را با نخوابيدنها ، چند جا کارکردنها و سختيهايی که کشيدم روی هم گذاشتم و همه اينها رو آماده کردم تا در اختيار کسی بزارم که قذرش و بدونه و بهش احترام بزاره .
بعضی شبها ميشد که يک کارت تلفن ۲۰۰۰ تومانی تموم ميشد و من که تو سرما خشک شده بودم مجبور بودم کارت دوم رو آماده کنم .
اين مکالمات تاثيرات خوبی داشت و خيلی کمک ميکرد که ما بيشتر با هم آشنا بشيم و اين باعث ميشد که بيشتر به هم نزديک بشی اما من از روند اين کار اصلا راضی نبودم و گاهی اوقات نا اميد ميشدم . اون مثل اسب زيبای وحشی ای بود که نزذيک شدن بهش و کليد داری قلبش نه تنها به اين سادگی ها نبود بلکه کار هر کسی نبود . من هر چی که سالها آموخته بودم و تو چنته داشتم رو کردم اما هيچ عکس العمل خارق العاده ای دريافت نميکردم و اون چيزی که ميخواستم نميشد ! شايد باورتون نشه که به اين دليل که فکر ميکردم بعضی چيزها و حرفها هست که بايد سر فرصت آدم بهش فکر کنه يا چند بار مرور کنه ، من بيش از ۳۰۰ صفحه ! برای اون نوشتم و بيش از ۶۰ ، ۷۰ تا Email های ۵۰ خطی و ۱۰۰ خطی براش ميزدم .
فقط در کل اون دوران هميشه در گفتار و رفتارم صادق بودم و حتی برای يکبار هم به شقايق دروغ نگفتم .اما بعد از مدتی يک چيزی رو متوجه شدم و اون اين بود که همه عدم عکس العملهای مناسب اون دو دليل داشت ۱) اينکه اون هنوز به آمادگی ازدواج نرسيده بود . ۲ ) و ضمنا اون ميخواست که از خيلی چيزها مطمئن بشه .
و برای حل اين دو مسئله يک چيز لازم بود . گذشت زمان ! (شايد هم زمانی طولانی ) و اين همون چيزی بود که من هم نداشتم هم علاقه ای بهش نداشتم . من تحت فشار شديد خانواده بودم و اونها هر روز يه شخص جديدی رو معرفی ميکردن . من برای رها شدن موقت از زير اين قشار بهشون گفتم که تا عيد در موردش ديگه صحبت نکنن !
برای خودم برنامه ريزی کرده بودم که تا بهمن ۱۳۸۲ قضيه رو به يه جايی برسونم و برای عيد به بعد ، خواستگاری مجدد رو رسما اعلام کنم ، اما توی بهمن ماه که رسيديم به طور تلويحی بهش گفتم که : ديگه وقتشه و بايد يواش يواش به خانواذه ام بگم که مجددا اقدام کنن . و اونم به شوخی و جدی حاليم کرد که فعلا نه .
راستش رو بخواين بعضی وقتها ديگه خسته ميشدم و از اينکه ميديدم نه ميتونه تصميم بگيره ، نه حتی ميتونه زمانی برای آخر اين ماجرا در نظر بگيره و اينکه من هم تکليفم مشخص نبود ، دچار سردر گمی ميشدم . در ضمن من اصلا از روند تغييرات بينمون راضی نبودم . بعضی وقتها با خودم فکر ميکردم که اگر هر دختر ديگه ای بود با اين وقت و انرژی ای که من مصرف کرده بودم ، نتنها مخش خورده بود بلکه پودر شده بود . اما اون بعد از اين همه مدت روی بعضی از مواضعش ايستاده بود و بقيه اش رو هم تغيير نداده بود ، فقط در موردشون ديگه صحبتی نميکرد و اين اصلا رضايت بخش نبود .
اما ذليل اينکه من رابطه رو به هم نزدم چند چيز بود ۱) اينکه بسياری از مشکلات فکری شقايق تنها ناشی از کميه تجربه اون بود و چون دختر باهوشی بود ميتونستم مطمئن باشم که با گذشت زمان و با بالا رفتن تجربه اش همش حل ميشه و تنها راهش کمی صبوری بود . ..... ۲ ) همه خانواده من از جمله مادرم شقايق رو خيلی ذوست داشتن و هنوز هم در موردش صحبت ميکردن ( چون ذاتا دختر شيرينی بود ) و اين يک امتياز بزرگ بود که همسرم رو پذيرفته باشن . ۳) با تحقيقات بسيار زيادی که کردم تقريبا مطمئن شدم که گذشته شقايق پاک بودش و اين برای من خيلی اهميت داشت و نميتونستم به سادگی ازش بگذرم . اونقدر ارزش داشت که مدت ديگه ای منتظر بمونم . ۴ ) از اونجايی که من زياد حرف ميزدم و معمولا سعی ميکردم برای حرفها وعقايدم دلايل منطقی داشته باشم ، کاملا احساس ميکردم که رو شقايق تاثير گذاشته و ذيذش رو به خيلی چيزها تغيير داده و اين نشانه خوبی بود ۵ ) شقايق از يک طرف نميتونست ديگه از من به سادگی بگذره و از طرفی نميتونست تصميم بزرگی بگيره . و من هم اگه ميخواستم نمومش کنم و برم سراغ کس ديگه ای ، اخلاقا وجدان درد داشتم . چون اولا هنوز به نتيجه نرسيده بودم که شقايق به دردم نميخوره و در ثانی من بين خودم و اون رابطه عاطفی بوجود آورده بودم که نميتونستم اونو فقط به خاطر اينکه نميتونه تصميم ! بگيره تنهاش بزارم ۶ ) شقايق فقط ۲۰ ساله اش بود و اون حق داشت که مثل منه ۲۸ ساله فکر نکنه و هنوز به تجربه اندوزی بپردازه و من نميتونستم اين دوران مهم زندگيشو ازش بگيرم و اگر حتی ميگرفتم هم بعدا بايد طبعاتش رو پی ميدادم . من فقط ميتونستم بهش کمک کنم که ای دوران رو سريع تر طی کنه ۷ ) يکی از جذابيتهای شقايق سادگی و صداقش بود و اينکه هيچ وقت دروغ به من نگفت ( و شايد همين رفتار اون بود که به من ياد داد منم هيچ وقت تو ارتباطمون دروغ نگم ) و من يک دختر با خطاهای ساده و ابتدايی رو به دختری که هفتخط و سياس هست و با سياست منو ميخواست اداره کنه ترجيح ميدادم . ۸ ) و از همه مهمتر اون اين هنر رو داشت که تونسته بود جايی از قلب منو به تسخير خودش در بياره که نفوذ هيچ نگاه دخترونه نتونسته بود تا اون روز اين کار و بکنه .اونقدر بود که يک روز بهش گفتم که : تقصير دلم نيست ، نگاهـــــت زيباست !! و اون با شيطنت فقط خنديد و شايد خيلی هم جدی نگرفت !!!!
* ***** ***** ***** *
به عيد ديگه داشتيم نزديک ميشديم و اوايل اسفند ماه بود .که اتفاق جالبی افتاد .
يکی از چيزهايی که برای من مشکلات و محدوديت هايی به وجود آورده بود نداشتن ماشين بود که هر وقت ميخواستيم با شقايق بيرون بريم بايد به کسی رو ميزدم و گاهی اوقات هم جور نميشد ! تا اينکه پنجم اسفند ماه بود که خونه يکی از عموهام بوديم . در ضمن قرار بود عمو کوچيکم چند روز بعد بره لندن . توی صحبتها گفت که ميخواد ماشينش رو بفروشه و اون يکی عموم به من گفت : خوب تو ماشينش و بخر ! من که بيشتر اينو يه شوخی ميدونستم گفتم : من اونقدر قسط دارم که به ماشين نميرسه . پولم کجا بود ؟ که عمو کوچيکم گفت من الان ۱ ميليون بيشتر پول نميخوام ، ۱ ميليون الان بده بقيه اش رو برج ۳ ، وقتی من از انگليس برگشتم بده !!!! چند لحظه ساکت شدم . با خودم يه حساب سر انگشتی کردم که : من الان تو حسابم ۴۰۰ هزار تومان داشتم ، و چون دم عيد بود با پاداش آخر سال و عيدی ، حقوقم حدود يک ميليون ميشد که اگه قشط هامو ازش کم ميکردم ميتونستم ۱ ميليون اوليه رو بدم . تا خرداد هم ، يه مقداری از حقوقم رو ميذاشتم کنار ، يه مقداری وام جعاله رو خونم ميتونستم بگيرم ..... بقيه اش رو هم ..... بالا خره جور ميشد ... آخر آخرش هم که نميتونستم ، خرداد ماشين و ميفروختم . به جاش حداقل چند ماهی ماشين داشتم . تازه با شقايق بيشتر ميتونستم بيرون باشم ........ يک لحظه سرم رو بالا گرفتم و بدونه مکس گفتم باشه !!!!!!!!!!!!!!! همون لحظه دسته چکم رو در آوردم و يک چک ۱ ميليونی به تاريخ روز و يک چک ۳،۴۵۰،۰۰۰تومانی به تاريخ ۱۳۸۳/۳/۳ نوشتم دادم به عموم و همون شب ماشين و آوردم خونه !!!!
راستش ذيگه از اين همه ذير کرذم خجالت ميکشم . چيزی حدود ۶ ماه !!!!!! اما واقعا فرصتی برای اينکه بتونم فکرم رو جمع بکنم و اذامش رو هم بنويسم پيدا نميشد . هر دفعه هم که ميخواستم بنويسم يه اتفاقی می افتاد .
اما به جاش تو اين مذت کارهای زيادی کردم که تو زندگيم (حداقل زندگی کاری ! ) کلی جلو افتاذم . چند تا از کلاسهای تخصصی مربوط به کارم دو گذروندم . امتهاناش رو دادم و خوشبختانه مدارکش رو گرفتم . زبان اگليسيم رو به يه جايی رسوندم . جاتون خالی دو هفته با همون دوستانی که رفتيم مالزی ، اينبار رفتيم هندوستان . جاتون خالی خيلی حوب بود . شهرهای بمبئی ، پونا و جزاير گوآ رو خوب گشتيم . به هر حال خوشحالم که دوباره دارم مينويسم .
الان که داشتم صفحهات گدشته رو مرور ميکردم با خودم فکر کردم که چه مسير پر فراز و نشيبی رو گذروندم .
اما ادامه ماجرا .................
ما وارد بازی جديدی شده بودی که مخصوصا شقايق تجربه چندانی از قواعدش نداشت . کلا درد سرها و خطر های خودش رو داشت و از همه بدتر اين بود که اگه اين مسئله لو ميرفت آبروی من به کلی ميرفت وديگه تو چشم آقای خداوردی نميتونستم نگاه کنم . از طرفی طبق برنامه ای که برای خودم ريخته بودم و به همين دليل پيشنهاد شقايق رو قبول کرده بودم ، فکر ميکردم که تا دو ، سه ماه ديگه همه چيز جور ميشه و من رسما مجددا اقدام ميکنم اما بعد از مدتی متوجه شذم که اصلا شقايق در چنين حال و هوايی نيست و اصلا زمان مشخصی رو واسه به سر انجام رسوندن اين ماجرا مد نظر نداره .
بعد از اعلام رسمی قطع رابطمون ، چند بار خواستيم قراری بزاريم و همديگه رو ببينيم که همون طور که گفته بودم به اين سادگی ها نبود . تا اينکه يک روز که نم نم بارون هم می آمد ، به دليل اينکه ۲ تا از کلاسهاش برگذار نميشد ، تونستيم يه قراری با هم بزاريم . اون روز جفتمون خيلی خوشحال بوديم که تونستيم همديگه رو ببينيم . تصميم گرفتيم که بريم طرف لواسون . توی اتوبان بابايی که بوديم بعد از خوش و بش هميشگی ، به طور غير منتظره ای ، با همون لحن بامزه خودش گفت : رامين ! من تورو خيلی دوست دارم ! اما نمنيدونم چرا نميتونم باهات ازدواج کنم !!!!!!!؟؟؟؟ .
غافلگير شده بودم ! يک لحظه برگشتم و نگاهش کردم . از هميشه زيبا تر شده بود . صورتی که تقريبا بدون آرايش بود ، بکر ، صورتی دخترونه که دست نخوردگی زير ابروش خبر از پايبندی های سنتی خونوادگيشون ميداد . چشمان درشت و گرد و زيباش که از شيطنت و شور زندگی برق ميزد و لبخنده با مزه اش که باعث شده بود که گوشه لپش چال بيفته !۱!! يک لحظه به سليقه خودم احسنت گفتم ! و يکهو ياد حرفی که زده بود افتادم و از خنده ريسه رفتم .......
بعضی وقتها واقعا نميشه زن ها رو فهميد ! آخه اين يعنی چی که :؛ من تورو خيلی دوست دارم ! اما نمنيدونم چرا نميتونم باهات ازدواج کنم !!!!!!!؟؟؟؟ . ؛
بهش گفتم آخه مگه ميشه ؟؟ خنديد و گفت نميدونم ديگه .... من سبکم اينطوريه ديگه !!! ............. اگه راستش رو بخواين همين متفاوت بودنش از دختر های ديگه بود که من و پایبند خودش کرده .
از اون لحظه احساس ديگه ای نسبت بهش پيدا کردم . اين اولين باری بود که به من ابراز اخساسات ميکرد و گفت که دوست دارم . ......... اما وقتی اينو گفت تو دلم بهش گفتم که : تو منو دوست نداری ، بلکه عاشق منی و خودت خبر نداری ...
شايد تو دلتون بهم بخندين اما من مطمئن بودم که اون عاشق منه . فقط اون نميدونست که عشق چيه . هر دفعه که نگاش ميکرم عشق ميکردم . همه چيز و با هم داشت زيبايی ، هوش بالا ، شيطنت و با مزه گی ، خوش سرو زبون به طوری که هميشه حرفی واسه گفتن داشت و در عين حال با حيا و خانواده دار . از اينکه ميديدم شور زندگی در وجودش جريان داره خيلی خوشحال بودم . اين حسن ميتونست من رو هم از روز مره گيم در بياره و تو زندگيم هدفهای بزرگ بهم بده و تنها ايراد و بزرگترين ايرادش کم تجربگی اش يود که اون هم به مررور زمان به دست می اومد . (الان که اين خارات رو مينويسم کلی دلم واسش تنگ شد )
اون روز به خاطر ترافيک کمی دير رسيديم خونشون و مادرش باهاش چه کرده بود . و اون تازه فهميده بود که چه مشکلاتی جلوی پامونه . از اون روز به بعد نوع رابطه جديدی شکل گرفته بود . اون تقريبا هر روز پيگيری ميکرد که من مورد جديدی برای خواستگاری پيدا کردم يا نه و وقتی که جواب منفی از من ميشنيد لبخندی از رضايت رو لباش مينشست . يواش يواش همه چيز من براش مهم شده بود . کارم ، آينده کاريم ، ادامه تحصيل دکترام ، ايده هام در مورد زندگی ، نوع لباس پوشيدنم ، ؟آرايش ريشم !!!!! و حتی کلاس زبان انگليسيم !!!
دوماه گذشته بود و حالا ديگه به سادگی نميتونست از من چشم بپوشه . منم تقريبا همه کارم رو با برنامه پيش ميبردم . گاه ميشد که بيش از يک ساعت و نيم تلفنی با هم صحبت ميکرديم و من هر بار در يک مورد باهاش صحبت ميکردم . اون حق داشت که از نظريات من در مورد همه چيز باخبر باشه
رفتيم بهشت زهرا و وقتی که داشتيم بر ميگشتيم به شقايق گفتم : من هميشه تو زندگيم خيلی سعی ميکردم آدم معقولی باشم و همه تصميماتم رو از روی روابط عقلانی بگيرم . اما تو اين ماجرا تو انتخاب عقلم نبودی ، تو انتخاب دلم بودی . خيلی سعی کردم که به دلم اعتماد کنم ! اونم خنده شيطنت آميزی کرد و بعد از کمی حرف زدن گفت : يه چيزی رو اگر آمادگی داشته باشی ميخوام بهت بگم . من هم که تقريبا ميتونستم حدس بزنم چی می خواد بگه نفسی کشيدم و گفتم بگو عزيزم . و اون گفت که ماه رمضون هم داره تموم ميشه و آخراشه .....از طرفی هم بايد تو اين چند روز جواب رو بديم . تا همين جاش هم بابام خيلی تحمل کرده و دندون رو جيگر گذاشته و الان فقط و فقط منتظر جوابه .....
من هم داشتم رانندگی ميکردم و به حرفهاش گوش ميدادم و يا بهتر بگم که جملات بعدیشو پيش بينی ميکردم و جالب اينکه همش رو هم درست حدس ميزدم ..... يه چيز جالبی که تو روابط من با اون وجود داشت اين بود که به طور عجيبی ميتونستم حرکات و افکارشو پيش بينی و تجزيه تحليل کنم........ اون آروم آروم با کمی ترس و احتیاط و البته حفظ غرورش داشت ادامه ميداد که : من به اين نتيجه رسيدم که به زمان بيشتری نياز دارم .کمی من من کرد و گفت : اگه تو هم موافق باشی به خانواده ها اعلام کنيم که به نتيجه نرسيديم و جوابمون منفيه . اما ما با هم ارتباطمون رو حفظ کنيم و رابطه داشته باشيم . حتی تو هم موقعيت ها تو از دست نده و برو خاستگاری ( اينو خيلی با تاکيد ميگفت !!!!) و شبش بيا برام تعريف کن !
اون داشت ادامه ميداد و من فقط گوش ميکردم . تو اون لحظات کوتاه به چيزهای زيادی فکر ميکردم که اگر بخوام بنويسم از خود ماجرا بيشتر ميشه .به اين فکر ميردم که چرا زنها رو بعضی اوقات نميشه فهميد ؟ من چقدر تونسته بودم جای خودمو تو دلش باز کنم ؟ آيا اونقدر هست که اون ديگه نميتونه منو از دست بده ؟ يا شايد نميخواد از دست بده ؟ و يا شايد هم اصلا احساس خاصی نداره ؟ اون پيشنهادی داره ميده که من اگر نميشناختمش و سادگی و صداقتش ، تو کلمات و گفتارش رو نميدونستم ، می شد تعابير بدی ازش کرد . آيا اون خبر داشت که يه آقا مهندس بسيار پولدار به عموی من پيشنهاد کرده بود که من دامادش بشم و گفته بود من فقط يه کسی رو ميخوام که سالم باشه و با فراغ خاطر دخترم رو دستش بسپارم . آيا شقايق تحمل اينو داشت که من برم خاستگاری و شبش ماجرا رو براش بشينم تعريف کنم ؟؟؟ آيا من واقعا آزاد بودم که بجز شقايق انتخاب ديگه ای داشته باشم ؟آيا اون اصلا متوجه بود که داره چی ميگه ؟ آيا اون ميدونست کهداره وارد چه بازی ای ميشه ؟ اون با قواعد اين بازی آشنا بود ؟آيا اين اصلا رسم مردونگی بود که من يه همچين کاری بکنم ؟ اون چقدر من و می خواست ؟ من چقدر دوسش داشتم ؟
حالا شقايق ديگه ساکت شده بود و چند ثانيه ای بود که سکوت سنگينی برقرار شده بود اون منتظر حرفهای من بود ......... من تقريبا دلايل اينکه اون اصلا چرا يه همچيين پيشنهادی داده بود رو ميدونستم ( که شايد بعدا بيشتر در موردش صحبت کنم ) .
دقيقا يادمه که حتی کجا بوديم . سر سه راه افسريه بوديم . نفسی کشيدم . به آرومی دستشو گرفتم ، احساس کردم قلبش تند تر شروع به زدن کرد ، نگاه بسيار عميقی بهش کردم و گفتم : من يک بار بهت گفتم که تو انتخاب عقلم نيستی ، تو انتخاب دلمی اگر بخوام به مسائلی که به وجود مياد فکر کنم کار عاقلانه ای نيست اما به خاطر تو باشه !!!!!
احساس کردم که حرفهای من تا عمق وجودش نفوذ کرد ، برق چشماش رو ديدم و لبخندی که از رضايت ناگهان به روی گونش نشست و با فشردن دستهام اونو تاييد کرد . خنديدم و گفتم ، من فقط ميخواستم زن بگيرم ! ببين چه ماجراهايی پيش اومد و ادامه دادم که قبلا ها به شوخی به دوستايی که ميرفتن خاستگاری ميگفتيم که : اگه به نتيجه نرسيدی لا اقل شماره تلفنت رو يواشکی بهش بده ... و حالا شده نقل خودمون .........................
اون شب جاتون خالی سر راه افطار رفتيم سه راه ضرابخونه و يه حليم مشتی خورديم که هنوز مزه اش زير زبونمه . اون شب خيلی خوش گذشت و شب خيلی خوبی بود .در اون شب فصل تازه ای تو رابطه ما آغاز شده بود در حالی که من نميدونستم که چه اتفاقاتی در انتظارمه .
اون دوسه شب هم گذشت طبق قراری که گذاشته بوديم اون به خانواده اش اعلام کرد که به هم خورده و من هم فقط به مادرم گفتم . شقايق بعدا برام تعريف کرد که وقتی به باباش گفته بود بسيار عصبانی شدو بهش گفته بود که مطمئن باش که پشيمون ميشی . اگر هم فکر ميکنی که دست يه لنده هور گيس بلند و بگيری و بياری بگی با اين می خوام ازدواج کنم کور خوندی .................
چند شب بعدش هم ما خونه عمو بزرگم افطار دعوت بوديم و همه فاميل بودن . سر سفره آخرهای افطار بوديم که يکی از عمو هام به شوخی گفت آقای داماد پس عروس خانوم کو ؟ من هيچی نگفتم و دوباره به شوخی بقيه ادامه دادن . تا اينکه من آروم گفتم :به هم خورد !!!!!! عموم با تعجب گفت : به هم خورد گفتم : آره . يه هو همه ساکت شدن . سکوت سنگينی برقرار شد . پس از چند لحظه عمو بزرگم گفت : جدی ميگی ؟ من سرم پايين بود و به غذا خوردنم ادامه می دادم. فضای مهمونی اصلا عوض شد . همون طور که گفته بودم خانواده آقای خداوردی بين اين همه مورد تنها موردی بود که همه نظر بسيار مثبتی داشتن و خانواذه من دوست نداشتن که اين مورد خوب رو به اين سادگی از دست بدن . و تقريبا همه به اين کار من معترض بودن و حق هم داشتن .
من وارد بازی جديدی شده بودم . شقايق تقريبا به هيچ کدوم از مشکلات اين تصميم فکر نکرده بود . مثلا اون فکر ميکرد که به سادگی ما ميتونيم بيرون همديگه رو ببينيم در صورتی که من ميدونستم خانواده اون کنترل بسيار جدی ای رو بچه هاشون دارن و ارتباط ما به اين سادگی نيست .
من دلايل شقايق رو برای اين تصميمش تو دو چيز ميدونستم . ۱) اون نياز به زمان داشت تا بتونه خودشو با ماجرا وفق بده . ۲) بر عکس من که در حال ورود به دهه سوم زندگيم بودم و به واسطه سن و سالم به يک پختگی و تجربه نسبی رسيده بودم ، اما شقايق تازه از دوران نوجوانی وارد دوران جوانی ميشد و دوست داشت خيلی چيز ها رو تجربه کنه . من نميتونستم يه قسمت مهمی از زندگيش به نام جوانيش رو قيچی کنم .و اين حق اون بود . من اگر مدت کوتاهی صبر می کردم زمان خيلی از مسائل رو حل ميکرد . من برای خودم برنامه ريزی کردم که اگر ۳ ماه به اون زمان بدم ، تو بهمن ماه برای خاستگاری مجدد ميتونم اقدام کنم .
اما بعد از اينکه به هم خوردن موضوع ما برای خانواده ها مهرز شد ، رابطه من با آقای خداوردی تو محل کار هم عوض شد . اون از اين اتفاقاتی که افتاده بود بسيار ناراحت بود و تو برخورد با من کمی معذب بود . . به طوری که من بعد از مذتی تصميم گرفتم که قسمت کاريم رو عوض کنم . که خود اين باعث افت حقوقی من هم حتی شد . اما تشخيص دادم که هر چی کمتر با آقای خداوردی کمتر برخورد داشته باشم بهتره و اون هم راحت تره .
اما همون طور که گفتم بعد از مدتی خود شقايق هم فهميد که اين ارتباط به اين ساذگی ها نيست . اون با خودش فکر کرده بود که ما هفته ای يک بار ، اون هم با ايميل با هم در ارتباط باشيم . اما زمانی که رابطه رسمی ما قطع شد او تازه متوجه وابستگيش به روابطمون شد .
زمانی که اون تهران بود که کلا خيلی کم با هم ارتباط ذاشتيم چون نه به محل کارم ميتونست تلفن بزنه و نه به خونمون و ارتباطات ما محدود شده بود به مکالمات تلفنی زمانی که اون دانشگاه در شهرستان بود اون هم ساعت ۱ نيمه شب به بعد . چون هم اطاقيهاش نبايد از ارتباط ما با خبر ميشدن .و از همه بدتر اينکه من هم از خونمون نميتونستم تلفن بزنم چون ما از خونه اصلا تلفن شهرستان نداشتيم و اگه من تماس ميگرفتم همه متوجه مبلغ شهرستان قبض تلفن می شدن ! پس تنها راهی که وجود داشت اين بود که بعد از ظهر ها ذر بين زمان خالی کلاسهاش اون می آمد خونه و من از محل کارم با کارت تلفن تماس ميگرفتم . که بعد از مدت کوتاهی ، به دليل حضور بقيه دوستاش اون هم منتفی شد .
يک شب من کارش داشتم و اون در شهرستان بود .ساعت ۱ شب يه زنگ به موبايلش زدم و بعدش زنگ زدم خونشون . از اون شب به بعد باب اين راه هم باز شد که هر شب ساعت ۱ شب من ميرفتم تو خيابون و با کارت تلفن بهش زنگ ميزدم و شبها ساعت ۲ و ۳ نصفه شب ميخوابيدم !
اما من اصلا ناراحت نبودم و اين زمان و اين مکالمات رو فرصت بسيار خوبی برای آشنايی بيشتر و نزديکی بيشتر ميدونستم . تو صحبتهای تلفنی ام هم بيشتر موضوع بحث رو به طرف اختلافات فکريمون ميبردم و در مورد اونها صحبت و بحث ميکرديم .( هر چند که اون از بحث کردن متنفر بود ! ) و در اين ميون سعی ميکردم اون منو بيشتر بتونه بشناسه و همه زوايای فردی و فکری منو بتونه ببينه و با اطلاعات کافی بتونه به نتيجه برسه و تصميم بگيره .
هر چند که تو ماه اول اصلا تفاوتی نکرده بود اما بعد اون قصه خيلی فرق کرد . هر چه بيشتر ميگذشت اون جدی تر مسئله رو دنبال ميکرذ و وابستگيش به من بيشتر ميشد . اما شقايق با اون چيزی که مد نظر من بود هنوز فرسنگها فاصله داشت .
از روز اولی هم که اين بازی رو شروع کردم به خودم يه قولی دادم و اون اينکه : هيچ وقت سعی نکنم شقايق رو تغييرش بدم و تا اونجايی که ميتونم اونو نسبت به همه چيز آگاهش کنم. نسبت به خودم و مسائل مورد اختلافمون . و نتيجه هم هر چی که ميشد بپذيرم.
اين روند چند ماهی ادامه داشت تا اينکه ........ ۵۴۰۰
خوبيد ؟ همش تو اين فکر بودم که اين دفعه برای غيبت صغرام چه دليلی بيارم .
بگذريم ........ قبل از اينکه بيام بنويسم رفتم وبلاگم و خوندم که ببينم تا کجاش گفتم . بعدشم همه پيغام ها رو خوندم . اما قبل از اينکه ادامه ماجرا رو بگم از اونهايی که منو محکوم به قديمی بودن و تحجر و اصولگرايی ميکنن و به من اين ايراد رو ميگيرن که چرا حق اينو دارم که بدونم همسر آينده ام چه گذشته ای رو داشته يه سوال کنم ! ( مخصوصا از خانم ها !! ).......... آآآ هايی اونايی که به من می گيد نبايد نبش قبر گذشته های طرفم رو بکنم اگر برای شما خواستگاری بياد که بعدش متوجه بشيد در گذشته معتاد به مواد مخدر بوده ولی الان کاملا ترک کرده آيا شما اين ريسک و ميکنيد که زنش بشيد ؟ حتی اگر معتاد نبوده و بدونين گاه گاهی تفننی مصرف ميکنه آيا زنش ميشين ؟ حتی اون اگه به شما قول بده !!!!! که ديگه طرفش نره ! آيا شما باز هم اين ريسک و ميکنيد !! ؟؟
پس چرا به يک مرد اين حق و نميديد که دختری رو که به همسری انتخاب ميکنه و ميخواد از صبح تا شب تو خونه تنهاش بذاره و يا از صبح تا شب تو جامعه فعاليت داشته باشه و ناموسش تلقی ميشه، با بررسی بيشتر درصد ريسک رو به حداقل برسونه وبتونه بهش اعتماد کنه ؟؟؟ خانمهای عزيز ........... من به تجربه به اين موضوع رسيم که : آينده همه آدمها ( اگر از اتفاقات غير قابل پيش بينی صرف نظر کنيم ) به درصد بالايی از گذشتشون بستگی داره و مربوط ميشه . هر چند که هيچ چيز مطلق نيست و همه چيز نسبيه . و همچنين باز هم به تجربه ، به اين مسئله رسيدم که : يک مرد ناآگاه و بی فکر ميتونه از يه دختر پاک و معصوم يک زن خراب درست کنه و بالعکس !!
اين اعتقاد منه و به تجربه به اين حرفهايی که ميزنم رسيدم . شما هم آزاديد که هر طوری که ميخواييد در مورد حساس ترين قسمت زندگيتون - يعنی ازدواج - تصميم بگيريد . با توصل به حرفهای روشنفکرانه ( که بيشتر به درد حرف ميخوره و در عمل جواب نميده ! ) يا اصولی که مدتها جواب داده و ضريب اطمينانش بيشتره ؟ اگر اصول قديميه نبايد از زير بنا حذفش کرد بلکه بايد با تغييرات مختصری ، هماهنگ با زمان کردش
بگذريم ! اما ادامه جريان ..............................
با اون اتفاقی که افتاد مجددا قرار شد که تا آخر ماه رمضون باز هم با هم در ارتباط باشيم .از اونجايی که خانواده ها خيلی علاقه مند به اين وصلت بودن بيش از حد تصور آزادی هايی به ماداده بودند . حتی پدرش بهش گفته بود که اونقدر برين و بياين تا شناخت کامل پيدا کنی و دلت رضايت کامل بده ، هر چند که به هر حال کاملا کنترل شده بود و يه حداقل نگرانيهايی که پدر و مادر هر دختر خانواده داری داره را اونها بيشتر داشتن . مثلا اوايلی که يه بار بيرون بوديم مادرش بهم تلفن زد و گفت آقا رامين ، شقايق تا به حال تنهايی جايی نرفته ها ، دست شما امانت . خيلی مواظبش باشين . ................. منم نگرانيشون رو درک ميکردم و سعی ميکردم کارهايی رو بکنم که حساسيتی به وجود نياره . چون به تجربه ميدونستم کلا تحمل خانوده ها هم حدی داره . بيشتر سعی ميکردم تلفنی باهاش صحبت کنم . خيلی براش وقت ميزاشتم و خيلی بهش توجه و محبت ميکردم . سعی ميکردم علايقش رو پيدا کنم و در اون موارد بيشتر باهاش صحبت کنم . خيلی بهش محبت ميکردم و بعضی اوقات که جوابهای مناسبی هم به محبتهام نميداد اصلا عکس العمل نشون نميدادم . چون کاملا احساس ميکردم که با همون سادگی خودش به اين روش ميخواد از واقعی بودن محبت من نسبت به خودش مطمئن بشه . و بعد از مدتی که نيمچه اعتمادی به همه کارهام پيدا کرده بود تغيير احساسش رو نسبت به خودم حس ميکردم . نگاه هاش فرق کرده بود ، لحن صحبتش عوض شده بود ، احترام متفاوتی يواش يواش برام قائل ميشد . و با ديدن اين روند دلم گرم ميشد و مومن به ادامه راه .
خيلی از خودم سوال ميکردم که اين دختر اصلا ارزشش رو داره يا نه ؟ و وقتی بعد از کلی بررسی به اين نتيجه ميرسيدم که : آره داره !!! شايد باورتون نشه که همه دلايلم رو روی کاغذ می آوردم و رو هر کدومش کلی فکر ميکردم . کارها و برنامه هايی رو که داشتم رو مينوشتم و نتايج مثبت و منفی بدست آمده رو مينوشتم و روش فکر ميکردم . ترديد های اوليه شقايق باعث شده بود که بر راهی که پيش گرفته بودم مصر تر بشم. تقريبا به يقين رسيده بودم که اون در دوران گذاز زندگيشه و همه ترذيذ هاش به خاطر کم تجربگيشه و مطمئن بودم که اگر کمی بتونم صبر بکنم و اين دوران بگدره و اون شخصيت يک همسر و يک زن زندگی رو تو خودش احساس بکنه ، برای هميشه تو زندگی ميتونم روش حساب کنم و اون پای همه چيز تو زندگی می ايسته .
وقتی احساس خودم رو با عکس العمل های اطرافيانم مقايسه ميکردم مطمئن ميشدم اون چيزی که من فکر ميکردم درسته و نتيجه احساساتم نيست . و اون اين بود که : شقايق از اون دسته دختر هايی بود که هر مردی آرزوشو داره که يه همچين زنی داشته باشه ! و اين احساس يه عاشق که چشماش بسته شده نبود بلکه همه اينها رو با دلايل عقلانی ( و البته احساسی ) بهشون رسيده بودم . و قصه فقط اون علف و بزی نبود . اون در وجودش برای زندگی کردن واقعا حرفهايی برای گفتن داشت و جالب اينکه اکثرش به طور ذاتی بود نه اکتسابی !
داشتم ميگفتم . ..... آره تو اون مدت چندباری با هم بيرون رفتيم و اواسط ماه رمضون بود که آقای خداوردی خانواده ما رو با خاله هام افطاری دعوت کرد . روبط خانواده ها مثل گذشته بسيار عالی بود . اون شب خيلی خوش گذشت و از همه مهمتر نوع برخوردهای جديد شقايق با من بود . يادمه وقتی که به بهانه خرابی کامپيوترش رفتيم تو اطاقش رفتار بسيار صميمی تری داشت . حتی رفت آلبوم عکسهاش رو آورد و کلی با هم خنديديم . بعدش با کمال صداقت بهم گفت که يکی دو تا از دوستاش بهش گفتند که اگر جای اون بودن سريعا قبول ميکردن و حتی به شقايق گفتن که معيار هاش درست نيست و ...... اون شب شب خوبی بود آخر شب هم که رفتم تو اطاقش کاپشنم رو بر دارم بهم گفت که : کاشکی اين ماه رمضون هيچ وقت تموم نمی شد !!!
رابطه ما ادامه داشت و من به طرق مختلف روابطم رو با اون نزديکتر و گرمتر ميکردم . از ايميلهای چند ده خطی تا مکالمات تلفنی چند ساعته . معمولا هر بار هم که می ديدمش رو کاغذ يه چيزهايی واسش مينوشتم حتی نامه های چند ده صفحه ای و حرفهايی رو که احتياج به خواندن و فکر کردن داشت مينوشتم . يکی دوبار هم با قلم درشت يه چيزهايی براش نوشتم . مثلا يادمه يکيش اون شعر بسيار زيبای حافظ بود که ميگه :
مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت / خرابم ميکند هر دم فريب چشم جادويت / پس از چندين شکيبايی شبی يارب توان ديدن /که شمع نيمه افروزيم در محراب ابرويت ! / من و باد صبا مسکين دو سر گردان بی حاصل / من از افسون چشمت مست و او از بوی گيسويت .........................
يواش يواش داشتيم به آخر ماه رمضون نزديک ميشديم و الحق هم که تنها ماه رمضونی بود که دوست نداشتم تموم بشه ! و ديگه زمان تصميم گيری بود ! تا اينکه يه روز عصر ، تو ايام ضربت خوردن امام علی (ع) بود که بهم تلفن زد و گفت بيا بريم سر مزار پدرت . رفتيم بهشت زهرا و وقتی که داشتيم بر ميگشتيم به شقايق گفتم : من هميشه تو زندگيم خيلی سعی ميکردم آدم معقولی باشم و همه تصميماتم رو از روی روابط عقلانی بگيرم . اما تو اين ماجرا تو انتخاب عقلم نبودی ، تو انتخاب ذلم بوذی . خيلی سعی کردم که به دلم اعتماد کنم ! اونم خنده شيطنت آميزی کرد و بعد از کمی حرف زدن شقايق گفت : يه چيزی رو اگر آمادگی داشته باشی ميخوام بهت بگم . من هم که تقريبا ميتونستم حذس بزنم چی می خواد بگه نفسی کشيدم و گفتم بگو عزيزم . و اون گفت ...........
بازم از غيبت صغرام معذرت ميخوام . از کامنتهای قشنگتون هم ممنون . کاشکی ميشد بهشون جواب بدم و در موردشون بحثی کنيم اما چون از مقوله اصلی نميخوام دور بشم انشا.. در جای ديگه . به هر حال از همتون متشکرم .هم اونايی که به من لطف داشتن و هم اونايی که منو سنت گرا و متحجر و سر کاربذار چندش آور !!! و چيزای ديگه خطاب کردن . ضمنا قبل از ادامه ماجرا به اينجا ۱ و اينجا ۲ حتما سری بزنين
ادامه ماجرا .............................
من تقريبا هر روز با مادر شقايق صحبت ميکردم . بنا به شرايط ، يا من تماس ميگرفتم يا خانم خداوردی .البته بعد ها متوجه شدم شقايق خيلی از اين ارتباط راضی نبوده . توی اين مکالمات هم به هر حال صحبتهايی هم رد و بدل ميشد . تو اون زمان رابطه ام با شقايق بهتر شده بود اما با اون چيزی که من تو ذهنم بود فرسنگها فاصله بود . تمام تلاشم رو ميکردم که اوضاع رو بهتر کنم ، اگه راستش رو بخواين تقريبا ازش خوشم اومده بود و ميديدم ارزش تلاش و وقت گذاشتن رو داشت ، اما نتايجی که ميگرفتم خيلی دور از انتظار بود . اين ماجرا تمام زندگيم رو تحت تاثير خودش قرار داده بود و باعث شده تو محل کار ، نا آرومی من مشخص شده باشه . هر چی بيشتر تلاش ميکردم کمتر نتيجه ميگرفتم . خيلی در اين باره نميخوام توضيح بدم و ميخوام زود ازش بگزرم اما برای مثال يه شب قرار تاتر ( تالار وحدت ) گذاشتيم و همراه خالم رفتيم .تمام تلاشم رو کردم که يه شب بياد موندنی رو براش درست کنم . (نميخوام زيادی توضيح بدم ) مثل هميشه تا وسط های برنامه خوب بود اما آخرش يه چيزی ميشد . تو خود تالار خيلی خوش گذشت . شام هم رفتيم هتل ارم ، تا وسطهای شام همه چيز خوب بود که سر يه مسئله بيخودی دوباره بحث شروع شد . آخرش ، اون دلخور ، من دلخور ، فقط اعصاب خورديش برا جفتمون موند . همون شب خالم که زن جا افتاده و در عين حال جوونی هستش با تعجب گفت : چقدر دنياهای شما متفاوته !!! و اين ها بيشتر ته دلمو ميلرزوند چون حقيقتی بود .و بدبختی من هم اين بود که نه ميگفن آره و نه ميگفت نه !!!!! تکليفم مشخص نبود .خودم يه بار بهش پيشنهاد دادم اگه ميخواد تا آخر ماه رمضون هم با هم در تماس باشيم بعد جواب بديم .( هر چند که همه فاميل يواش يواش داشت حوصلشون سر ميرفت )
تا اينکه من يه شب شبکار بودم که شقايق از خوابگاهشون تماس گرفت . درست يادم نيست که از چی ناراحت بود که بعد از يه جر و بحث مفصل يک ساعت و نيمه ، هر جفتمون در حالت انفجار بوديم بهش گفتم بابا گناه من چيه ؟ مگه غير از اينه که فقط اومدم خواستگاريت ؟ مگه غير از اينه که ميگم اگه منو نميخوايی ، من خودم ميام پيش بابات و همه چی رو به گردن ميگيرم ؟ پس چرا منو اينقدر بازی ميدی ؟ و بعد از کلی جر و بحث به اين نتيجه رسيديم که فردا شب که اومد تهران به خوانواده ها بگيم که نميخواييم !!!!.............. بهش گفتم که فردا ماشين عموم رو ميگيرم ، پس فردا از سر کار ميام خونتون و به بابات توضيح ميدم و معذرت خواهی ميکنم و همه چی رو تموم کنيم .
چهارشنبه شقايق اومد تهران و بعد از ظهر هم من رفتم ماشين عموم رو گرفتم . شبش برای آخرين بار ساعت ۱۱ شب با هم تماس گرفتيم و تا ساعت ۳ صبح با هم صحبت کرديم . اين بهترين و زيبا ترين مکالمه ای بود که تو اين چند وقت انجام داده بوديم . اون شب به اين نتيجه رسيديم که ديگه فردا من نرم خونشون و خودش بهم خوردن اين وصلت رو به خوانواده اش بگه .دورو بر ۳ صبح بود که ديگه برای هميشه ميخواستيم خداحافظی کنيم .به عنوان آخرين جمله بهش گفتم که : تو دختری بودی که بعد از مدتها تونست قسمتی از قلب منو مال خودش کنه .اگر به توافق نرسيديم دليل بر بد بودن من يا تو نيست .قسمت نبود. اميدوارم خوشبخت بشی و قبل از خداحافظی ميخواستم به عنوان کسی که برای مدتی مهرش تو دلم افتاده بود ، اجازه ازت بگيرم واسه يه کاری . با تعجب گفت باشه اشکالی نداره . منم برای اولين بار از پشت تلفن بوسيدمش !! و برای آخرين بار گفتم خداحافظ و تلفن رو قطع کردم .!!!!
بعد از قطع کردن تلفن احساس عجيبی داشتم . نميدونم چی بود ولی حس غريبی بود . حالا که همه چی تموم شده بود ، متوجه شدم دوسش دارم و اين حس رو داشتم که اونم يه جورايی دوسم داشت . اما ديگه همه چيز تموم شده بود .تموم !
يه کم حافظ خوندم . کمی تو خودم به همه چيز فکر کردم و در حالی که کتاب رو سينم بود خوابم برد . واقعا گناه من چی بود ؟ من فقط می خواستم زن بگيرم !!! پس چرا اينطوری شد ؟؟؟
فرداش با بی حوصلگی رفتم سر کار . تصميم گرفتم قسمتی که توش کار ميکردم رو عوض کنم تا با آقای خداوردی کمتر چشم تو چشم بشم .اون روز رو با بی تفاوتی تموم کردم و شب ساعت ۸:۳۰ رفتم ماشين عموم رو بدم . تو خونشون که بودم ، عموم گفت بالاخره چی شد ؟ يه ماهه داری ميری ميايی . من در حالی که تلفن دستم بود که به خونه زنگ بزنم و بگم که دير ميام ، تا اومدم لب به شکوه باز کنم برادرم از پشت تلفن يه چيزی گفت که داشتم شاخ در می آوردم .
اگه گفتين چی گفت ؟؟؟؟ ............ گفت پس چرا نمی آيی . شقايق با مامانش اومدن اينجا ما منتظر توييم پس کی ميايی . ؟ گفتم چرت و پرت نگو . گفت به خدا . می خوايی گوشی رو بدم بهش . و وقتی صدای شقايق رو شنيدم کف کردم .
همچين بگی نگی نيشم باز شد و در حالی که به سوال عموم که حيرت زده منو تماشا ميکرد ، جواب نداده بودم کيفم و برداشتم و از خونه عموم زدم بيرون . بيچاره عموم و زن عموم که هاج و واج منو نگاه ميکردن . يه ماشين گرفتم و رفتم خونه . وقتی وارد شدم و سلام کردم ، شقايق يه نگاه و خنده شيطنت آميزی کرد و جواب سلامم رو داد . مادرم هم که از هيچی خبر نداشت منو استنتاق ميکرد که چرا دير اومدی . يه خورده که نشستيم شقايق رو صدا زدم تو اطاقم و وقتی قیافه منو که مثل علامت سوال شده بود ديد گفت : يادته يه بار گفتی اگه ميخوايی تا آخر ماه رمضون با هم باشيم و بعد جواب بديم ؟ حالا اگر موافقی تا آخر ماه رمضون با هم باشيم ، من از بابام اجازه گرفتم که يه خورده ديگه بهمون مهلت بده . منم که نيشم باز شده بود گفتم باشه ...................
خوبين ؟ شادين ؟ سر خوشين ؟ خوشحالم که دوباره اومدم و ميخوام همراهتون باشم . هميشه به خودم قول ميدم تند تر بيام و آپ ديت کنم اما هر بار يه قصه ای ميشه !!.
ضمنا از همتون متشکرم که کامنتی برای دل خوشی بنده گذاشتين .از آقا بهداد که ازم يه قلط يا غلت يا قلت يا ... گرفت و ۱۹ شدم . از شقايق خانوم که لطف داره و اصرار بر آپيدن سريعتر داره ، از مريم خانومی که يه نموره حس فمينيستيش زياد شده و اگه راستش رو بخواين من ازش ميترسم . از آقا ناصر عصبانی . از آقای بچه مخفی و هولو خانوم و دوست جديدمون حنانه که پيشنهاد ميکنم حتما بهش سر بزنين و همچنين همسفرم ، خدا کوچيکه . حتی کمندی که بی مرام شده . و عسل گيسو .............. از همتون متشکرم . من متعلق به همه شما هستم
اما قبل از اينکه ادامه بديم يه چيز و بگم که : هيچ وقت تو زندگيم نتونستم به تکنولوژی اعتماد کنم . ماحصل ۱۶ روز مسافرت بياد موندنيمون ، عکسهايی بود که به يک چشم به هم زدن در دوربين ديجيتالمون پاک شد !!! و حدود ۴۰۰ تا عکس از بين رفت و فقط چند تاييش مونده .
اما ميخوام ماجرا رو زودتر تعريفش کنم .........وادامه ماجرا .
چند روز بعدش با شقايق قرار گذاشتيم نهار بريم بيرون . اون روز OFF بودم و ساعت ۱۰ رفتم دنبالش . وقتی اومد سوار ماشين شد گفت که خيلی سرش درد ميکنه و از رنگ و رخش معلوم بود . بی هدف تو خيابون ها راه افتاديم . اون روز تصميم داشتم بيشتر باهاش آشنا بشم و از يه سری چيزا سر در بيارم . سادگی شخصيت اون برای من بسيار جالب و جذاب بود . تو برخورد باهاش اصلا لازم نبود خيلی فکر کنی و يا سياستی به خرج بدی چون اون کاملا رو بازی ميکرد و اين خودش حسن بزرگی بود . اولين چيزی که به خاطر سردی رفتارش به ذهن ميرسيد ، وجود شخص سومی تو زندگيش بود ! و از اونجايی که اين مسئله برای من خيلی مهم بود و به نوعی گذشته طرف تقريبا نقش کليدی رو بازی ميکرد ، بعد از مقدمه چينی مطرحش کردم و اون خيلی قاطع ردش کرد ( هرچند که من به گفته اون بسنده نکردم و خودم به سيستم رامينيسم از چندين وجه ، اين مسئله رو تحقيق و بررسيش کردم و به درصد بالایی از اطمينان در مورد گذشته اش رسيدم و اين مسئله خودش عاملی شد که بيشتر و محکم تر پاش وايسم ! )و وقتی مطمئن شدم پای کس ديگه ای ميون نيست ، با خيالی آسوده تر بقيه راه و پيش گرفتم .اون روز تا ظهر رفتارش سرد بود . نهار رفتيم تين برگر . از اون به بعد از اونجا متنفرم !!! توی اونجا بود که متوجه شدم دوتا دنيای کاملا متفاوت داريم و مقدار اشتراکاتمون درصد بسيار کمی بود . اونجا بهش گفتم که من هيچ وقت حاضر نيستم که تو به خاطر فشارهای خانوادت مجبور به اين کار بشی و تا وقتی که من مطمئن نشم که از ته دل رضايت داری ، تن به اين وصلت نميدم . حتی بهش پيشنهاد کردم که اگر راضی نيست من خودم با خانوادهاش صحبت ميکنم و عنوان ميکنم که به اين نتيجه رسيدم که به درد هم نميخوريم . اما اون که کمی آرومتر شده بود گفت که احتياجی نيست . بالاخره يه کوفت زهر ماری اونجا خورديم و اومديم بيرون . ديگه يواش يواش داشت حوصلم سر ميرفت که ديدم يخش باز شد و پيشنهاد دادم بهش که بريم خانه ام رو ببينيم و اون خيلی استقبال کرد .
رفتيم و خانه ام رو بهش نشون دادم و اونم در مورد دکوراسيونش چند تايی نظر داد و وقتی که ديگه بر ميگشتيم بسيار با هم گرم بوديم ( طبق عادت هميشه !! ) من هم از فرصت استفاده کردم و وارد دنيای خصوصيش شدم و يواش يواش دوزاريم افتاد که مشکل چيه و داستان از چه قراره .
مشکل اون مشکلی بود که اکثر دختر خانوم ها دارن !، چون شقايق در دوران گذار از دوران نوجوانی به جوانی بود ، و اين مسئله رو حادتر ميکرد
اول همه اينکه چون يه خواهر بزرگتر داشت و هی واسه اون ميرفتن و می اومدن ، شقايق اصلا به اين فکر نکرده بود که اين اتفاق الان واسه اون بيافته . بعدشم اينکه اون تو روياهاش ( مثل خيلی از دختر خانوما ) تعريفرش از شوهر يکی بود مثل تام کروز با هيکلی مثل آرنولد ، در حالی که من يه پسر معمولی ۱۸۰ سانتيمتری با ۷۰ کيلو وزن بودم ، اون دوست داشت شوهرش مدير عامل يه شرکت بزرگ باشه در حالی که من يه کارمند بودم ، اون منتظر بود يکی با اسب سفيد بياد و ........ در حالی که من اسبی نداشتم ..................... و در کل داستان اين بود که اون نميتونست روياهاشو با با اتفاقاتی که در واقعيت افتاده تطبيق بده و از همه مهمتر اينکه کم تجربه بود اما به دليل رابطه بسيار خوبش با پدر و مادرش و صحبت های خوبی که اونا در کل دوران زندگيش و مخصوصا تو اين مقطع باهاش ميکردن ، دانسته های خوبی داشت .
اون روز خيلی باهاش صحبت کردم ، سادگی و صداقت خاص و متفاوتی داشت . از همون روز تصميم گرفتم که مثل يه دوست براش باشم و تا اونجايی که ميتونم کمکش کنم ، چه اين وصلت سر بگيره ، چه نگيره . از برخوردهاش واقعا نميتونستم از احساساتش در مورد خودم چيزی بدونم . يه روز گرم و صميمی و يه روز سرد . !!!
اينکه تکليفم مشخص نبود خيلی بد بود . هيچ پيش بينی ای نمی تونستم داشته باشم . ميدونين مثل چيه ؟ مثل اينه که يه فايلی رو بريزی تو Recycle bin و بزاری همون جا باشه و Delete اش نکنی !!!
به هر حال ارتباطاتمون بيشتر شده بود ، مکالمات تلفنی کوتاهی ( حدود ۲ تا ۳ ساعت ) هر روز داشتيم . اگر OFF بودم که زنگ ميزد خونمون و اگر هم که شيفتم بود زنگ ميزد سر کار . در اين ميان روابط خانواده ها بسيار بسيار گرم و خوب بود . هر دو خانواده ميترسيدن که نکنه اين وصلت سر نگيره . مادرش زياد با من تماس ميگرفت و میپرسيد که اوضاع چطوره و من هميشه ميگفتم هر چی صلاح باشه همون ميشه و از طرف ديگه خانواده من خيلی پيگير بودن و شقايق که جايگاه بخصوصی پيدا کرده بود و همه جا ازش صحبت بود ، به عنوان يک گزينه مناسب ديده می شد . اما حقيقتش اين بود که خلی چشمم آب نميخورد . دنيای ما دوتا واقعا از هم جدا بود .
قرار بود تا يه هفته ، ۱۰ روز ، تکليف رو مشخص کنيم ، اما به نظر نميرسيد به نتيجه ای برسيم . يه روز من خونه بودم ، شقايق تلفن زد . بعد از کمی صحبت ، پيشنهاد داد بريم بهشت زهرا ، سر مزار پدرم . وقتی بهش گفتم که برم پيکان عموم رو بگيرم ، گفت اکه با پيکان ميخوايی بيايی اصلا ولش کن !!!!!!!!! گفتم يعنی تو ترجيح ميدی به خاطر ماشين منو نبينی ؟؟؟؟؟؟؟ ! دوباره در حالت انفجار بودم . بعضی وقتا نميتونم منطق خانوم ها رو هضم کنم !
يه خورده فکر کنين . يعنی ارزش من که قرار بود شوهرش بشم و يک عمر به من تکيه کنه و تو سختيها و شاديها پا به پای هم باشيم ، از يه سواری با پيکان کمتر بود !!!!! (از خواننده های مونث محترم خواهشمندم تو کامنت ها ننويسن که طرز فکر اون دختر خانوم غلط بوده و بقيه خانومها اينطوری فکر نميکنن .چون به نمايش گذاشتن يه همچين افکاری ، به گونه های مختلفی هستش که معمولا هم زياد تکرار ميشه فقط مدلش فرق ميکنه ! ).
بگذريم . بعد از يک ساعت دوباره تلفن زد و گفت برو همون پيکان رو بگير بيا بريم ! اون روز بهشت زهرا هم رفتيم تا ۷ و ۸ شب با هم بوديم . خيلی باهاش صحبت کردم خيلی سعی کردم زبون دلش رو پيدا کنم . اين ارتباطات به نوعی به شناخت از هم کمک ميکرد و بيشتر به اينکه شقايق آمادگی ازدواج رو پيدا کنه . اما اون با تمام دختر هايی که تا به حال ديده بودم فرق ميکرد . يه نوع خاص و منحصر به فردی بود . هر چی که تا به اون روز ياد گرفته بودم بلد بودم رو در موردش انجام ميدادم ، کمتر نتيجه ميگرفتم . واقعا دختر خاصی بود سلايقش ، افکارش ، ديدش به زندگی و ........... همش با تمام اونای ديگه ای که ديده بودم فرق ميکرد . سادگی و صداقتش باعث اين شده بود که منم از اولش باهاش رو بازی کنم و هيچ وقت تو کل دوران ارتباطاتمون بهش دروغ نگفتم . و در ازاش يه صبر باور نکردنی در وجودم پيدا شده بود . بعضی وقتها يه چيزايی بهم ميگفت که اگه هر دختر ديگه ای بود ، يه کاری ميکردم که .................... اما چون احساس ميکردم که قصد و غرضی نداره و هدفش خورد کردن شخصيتم نيست و فقط مشکلش اينه که کلمات مناسبی رو انتخاب نميکنه ، چيزی بهش نميگفتم . اما بعضی وقتا ديگه نمی تونستم تحمل کنم .
يک مسئله ديگه هم خودم بودم . بعضی اعمال و رفتار من و مخصوصا افکارم مشکل داشت . ومشکل اصلی اين بود که بعد از ۲۸ سال به صورت کليشه ای در وجودم رخنه کرده بود .و اينو من خودم ميدونستم . از يک طرف نمی خواستم تغييرش بدم و از طرف ديگه اصلا ميترسيدم تغييرش بدم چون دليلی نميديدم . چون حتی از احساس طرف مقابلم نسبت به خودم نا آگاه بودم ! . من نوع تربيت افکارم رو مطابق با برداشت کلی ام از دختر هايی که تا به حال ديده بودم ، قرار داده بودم و نوع بر خورد با اون تیپ دخترها رو بلد بودم ، در حالی که شقايق هيچ ربطی به اون چيزايی که من بلد بودم نداشت !!!!
دوست ندارم در اين مورد زياد حرف بزنم که قضيه لوث بشه و اگر ميبينين که همين قدر هم گفتم به خاطر اين بود که يک نيمچه ذهنيتی از اون پيدا کنين . آخه ميدونين چيه ؟ اين مشکل رو من اونوقتها هم داشتم . افکار و رفتار شقايق طوری بود که اگر کسی شخصيت واقعی اونو نميشناخت و باهاش برخورد نکرده بود ، فکر ميکرد يه دختر در به داغونه !!! اما اگر کسی فقط چند ساعت باهاش آشنا ميشد ، اونوقت ميتونست در مورد اون درست تر قضاوت کنه ........ ( اصلا نفهميدم چی گفتم ) .بنابر اين من همون وقت هم نمی تونستم بعضی حرفها رو به کسی بگم و بايد ميريختم تو خودم و نهايتا خودم تصميم ميگرفتم . فقط دو تا از همکارام بودن که تونستم با اونا يه چيزايی بگم و خيلی هم کمک حالم بودن !
قصه اين بود که من تو اون سن و سال تکليفم رو با خودم مشخص کرده بودم و ميونستم چی می خوام و چی نميخوام . اما شقايق تازه اول تجربه اندوزيش بود و هنوز نتونسته بود نگاه عميقی به زندگی بکنه و نه ميدونست چی ميخواد و نه ميدونست چی نمی خواد !! و حق هم داشت . و گذشته از اون ايراد من هم اين بود که انعطاف لازم رو نداشتم چون از احساس اون نسبت به خودم خبری نداشتم .
شما هم با اين پرشينتون . بابا ۲ بار نشستم نوشتم اما وقتی پست کردم همش پريد . البته يه چند روزيشم مسافرت بوديم . تا چند ساعت ديگه هم داريم ميريم مسافرت . گفتم تند تند بنويسم . به جهت کمبود وقت از دادن جواب کامنتهای دوستان گلم صرف نظر ميکنيم . فقط برای حمايت از سازمان ممل اينجا رو يه کليک کنين و با دقت مرور کنيد !
اما ادامه ماجرا ...................
دهم مهر روز دفاع پروژه ام بود و به هيچ چيز ديگه ای فکر نميکردم . هنوز که هنوزه وقتی از اون روز و دفاع از اون پروژه لعنتی حرف ميزنم مو به تنم سيخ ميشه !. روز قبلش فقط خانم خداوردی تلفن زد و گفت که : شقايق نذر کرده که انشاا.. اگر پروژت قبول شد و نمره گرفت ، بريم امام زاده صالح . و من بهتر از هر کسی ميدونستم که پروژه من هيچ اهميتی واسه شقايق نداره و اون حتی بهش فکر هم نمی کنه !!!!! .به هر حال دهم مهر شد .
از اون روز فقط ايتو واستون بگم که ۲ ساعت و ربع طول کشيد ، وسخت ترين لحظات زندگيمو گذروندم . خيلی اذيتم کردن . ... سوالهای اجق وجق.. و اگه استاد راهنمام (دکتر محمدرضا جاهد مطلق ) نبود، نميدونم کار به کجا ها ميکشد . فقط يادمه آخراش ، قلبم گاهی ميتپيد !!!! ......اون زمانی که نماينده گروه برق ، از استاد راهنما ، استاد مشاور و داورها پرسيد : اگر اجازه ميدين موفقيت آقای ..... بهشون تبريک بگيم و همه به عنوان حسن ختام دست زدند ، فقط به خودم گفتم : يعنی تموم شد ؟ يعنی شرش کنده شد ؟ و اون لحظه احساس کردم يه کوه از رو دوشم برداشته شد .اون شب هم آقای خداوردی تلفن زد و تبريک گفت ..... حالا ديگه وقتش شده بود که به قسمتهای مهمتری از زندگيم فکر کنم . ديگه يه دقدقه بزرگ زندگيم حل شده بود ..............
کماکن با شقايق در ارتباط بودم . با خانم خداوردی قراری گذاشتيم و من و مادرم و شقايق و مامانش بريم امامزاده صالح . از همون اولی که اومد تو ماشين نشست کاملا متوجه شدم که عصبی هستش . رفتيم امامزاده و وقتی من گفتم نهار بريم بيرون با مخالفت ضمنی شقايق همراه بود که با يه چشم غره مادرش هيچی ديگه نگفت . جاتون خالی رفتيم بوف . تو تمام برخوردهام با اون يه وجه اشتراک بود و اون اينکه اولش ناراحت و پريشون بود اما بعد کمی زمان کلی عوض ميشد و آخراش ديگه خيلی خوب بود . اون روزم همون اتفاق افتاد ، طوری که وقتی به خونشون رسيديم و ميخواستن پياده بشن ( وقتی فهميدن پدرشونم خونه هست ) اصرار کردن که بريم بالا . اينقدر اين فضا صميمی ميشد که ما ۳ ساعت اونجا مونديم . اونجا وقتی مادرم نظرشون رو در مورد مهريه به طور تلويحی پرسيد ، پدرش خيلی قاطع گفت : اين مسئله مهمی برای ما نيست و هر چی خودتون صلاح ميدونين (منم که کلی خوشحال شده بودم چون مهريه برای من خيلی مهم بود !) بعدشم گفت هر طور خودشون به تفاهم رسيدن .!!!
اون روز کلی اصرار کردن که ۵ شنبه جمعه بريم باغ لواسون و اين پيشنهاد به سرعت مورد قبول همه قرار گرفت . و قرار ش رو گذاشتيم .
اون شب وقتی با يکی از عموهام صحبت ميکردم و نظرشون رو در مورد مهريه گفتم ، عموم گفت وقتی ايا اينقدر صادقانه دارن ميان جلو و بهات خوب تا ميکنن ، تو هم معرفت داشته باش ، گفتم يعنی چيکار کنم ؟ گفت هرچی ميخواستی بگی دو برابرش کن !!!!!!!! با خنده گفتم عمو از کيسه خليفه ميبخشی ؟ گفت بچه جون آدم حسابی کم گير مياد ، اين پدر زن و اين خانواده خودشون يه گنجن ، تو برای داشتن يه گنج بايد اول معرفت داشته باشی نه اينکه از حسن نظرشون سو استفاده کنی ... .. گفتم حالا مگه من ميخواستم سواستفاده کنم ؟ گفت من اينو نميگم ، فقط ميگم اگر طرفت خوبه تو ازش خوبتر باش .............
۵ شنبه عصر به طرف باغ حرکت کرديم . اون شب خيلی خوش گذشت . فرداش به شقايق گفتم بيا بريم يه صحبتی بکنيم . رفتيم تو يکی از اطاقها و اولش من يکی دوتا مسئله رو صحبت کردم و مسئله به مهريه رسيد( هر چند که من کمی دلخور بودم و عقيده داشتم اين مسئله ای هست که بزرگترها بايد در موردش صحبت کنن ) . بهش گفتم : تو مد نظرت چيه ؟ با خنده گفت ۱۰۰۰۰ تا سکه . من که به شوخی گرفته بودم گفتم نه ، ميخوام نظرت و بدونم ! کمی فکر کرد و گفت ۲۵۰۰ سکه . و بعد از دوستاش گفت که يه همچين مهريه هايی داشتن و ... .... من که يه همچين رقم هايی رو بيشتر يه شوخی با مزه ميدونستم و عقيده داشتم پسر هايی که از اين خودشيرينيها ميکنن يا معنی کارشونو نميدونن ، يا ديوونه اند !!!
خيلی دوست داشتم از اين مقوله زود بگذريم اما انگار قضيه جدی بود ....... بعد از اينکه من هم نظرم رو دادم ( گفتم ۲۴ تا شمش سويسی ۱۰۰ گرمی ) اونم کمی به نظرم خنديد و با مطرح کردن ۱۳۶۲ عدد به طور جدی آب پاکی رو رودست من ريخت و وقتی با ناراحتی من مبنی بر اينکه : اصلا تو ميدونی ۱۳۶۲ تا سکه چقدر ميشه ؟ گفت تو خانواده ما همه پسر هايی که ميان حداقل شرايط شما رو دارن و داشتن خونه و ماشين و تحصيلات بالا يه چيز عاديه .......................... من در حال انفجار بودم . اونقدر عصبانی شده بودم که تمام بدنم مثل آتيش شده بود ، کمی هم صدام رفته بود بالا ، و بلند شدم که از اطاق بيام بيرون ................... به شدت عصبانی بودم ............... اون به سادگی همه داشته های منو زير سوال ميبرد و خواسته اش واقعا در توان من نبود ...... يک لحظه تصميم گرفتم همه چيز و تموم کنم و بلند شدم از اطاق بيام بيرون که دوباره حرف تو حرف اومد و نشستم و اون وقتی عصبانيت بی اندازه منو ديد ديگه ادامه نداد ........ و جالب اينکه با عوض کردن موضوع ، حتی بعد از چند ده دقيقه تونست منو بخندونه اما بدون نتيجه ای تمومش کرديم و اومديم بيرون از اطاق و وقتی همه قيافه های مارو ديدن همه چيز و فهميدن ..................
شب راه افتاديم به سمت تهران و من به شدت عصبانی بودم . نه به اون حرفشون، نه به اين حرف !!!!!!!!
اون شب هم گذشت و من نميدونستم که اين تازه ابتدای قصه است و چه اتفاقاتی که قراره بيوفته ...................
معذرت . ميدونم دير شد بروبچ قر نزنن ، کامپوترم خراب بود واسه اينکه از دلتون هم درارم اينجا رو يه کليک بکنين . اونهايی هم که کنجکاوترن اينجارم بکليکن
و اما ادامه ماجرا
هر دوتاشون خوب بودن و ويژه گيهای خودشون رو داشتن اما شيطنت و بازيگوشيهای دختر دوميه واسه من خيلی جالب بود . اصلا تو اين باغها نبود . تو يه دنيای ديگه سير ميکرد . بعضی وقتها که حرف ميزد ميمردم از خنده ،از بس که با شور و حرارت تعريف ميکرد .ضمن اينکه اون سبزه بود و من از دخترهای سبزه بيشتر خوشم می آمد .به زودی به اين نتيجه رسيدم که انتخاب من شقايقه !
وقتی به مادرم گفتم با استقبال مواجه شد و قرار شد که رسما مطرح کنن . البته من يه نگرانی داشتم که ، نکنه به هوای اينکه دختر بزرگه هنوز ازدواج نکرده بگن که نه ! البته اين هم بعيد بود چون چپ و راست خواستگار ميرفت و می آمد و به همين زودی ها يه اتفاقهايی ميافتاد .
به هر حال بعد از اينکه از دماوند برگشتيم فرداش خانوم آقای خداوردی تماس گرفت خونمون و به خاطر اون روز تشکر کرد و کلی با مادرم صحبت کردن . و دو سه روز بعدش مادرم تلفن زد خونشون و رسما موضوع رو مطرح کرد . قبلش من بهش تاکيد کرده بودم که چند بار اسم شقايق رو تکرار کنه که يه وقت اشتباه متوجه نشن.خانوم خليلی هم گفته بود که ( طبق معمول ) اجازه بدين با حاج آقا مطرح کنم ببينم ايشون چی ميگن ..
من تقريبا همه چی رو تموم شده ميدونستم و تو کل فاميل هم چو افتاده بود که رامين رفت خواستگاری دختر رييسشون و به يه جاهايی هم رسيده !
فرداش به مادرم گفتم تماس بگير . تلفن که زد خانومش گفته بود که اين چند روزه مهمان داشتيم هنوز کاملا نگفتم ! ( واز اونجايی که من ميدونستم حرف تو دهن زنها بند نميشه !! کلی تعجب کردم ) و قرار شده بود که چند روز بعد دوباره تماس بگيريم . اما با اين حساب هم باز هم من با توجه به نظر بسيار مثبت آقای رييس نسبت به خودم فکر ميکردم همه چيز تمومه !!
قبلش اين رو هم بگم که تاريخ دفاع پروژه کارشناسی ارشدم ، دهم مهر ماه سال ۸۲ بودش و به شدت فکرم درگير اين پروژه لعنتی بود . هر روز تو راه دانشگاه بودم و در تدارک مهيا کردن کارهای روز دفاعم بودم .
توی اين چند روزه اصلا دور و بر آقای رييس نمی گشتم . يه جورايی هم روم نميشد .تا اينکه تو تماس بعدی که مادرم بعد از ۳ روز گرفت خانومشون گفتن که تشريف بيارين . و روز ۲۸ شهريور رو قرار گزاشتيم که بريم . اين خبر به سرعت به خاله و عمو و دايی و ... پخش شد و همه خوشحال از اينکه بالاخره رامين داره زن ميگيره !! .
روز مورد نظر همراه مادرم و مادر بزرگم و دوتا خاله هام رفتيم خونشون . طبق معمول هم يه دسته گل سفارش دادم و با خودم گفتم برای بله برون سبد گل می گيرم ..وقتی که رسيديم با استقبال گرم مادر و خواهرش روبرو شديم . جلسه خيلی شبيه جلسه خواستگاری نبود و مثل يه مهمانی دوستانه بود . حداقل تا اونجايی که من ميدونم تو جلسه خواستگاری از هرهر و کرکر خبری نيست ، اما اون روز من اونقدر خنديدم که اشک از چشمام می اومد . کمی که گذشت پيشنهاد کرديم که کمی با هم صحبت کنيم و اون منو به اتاقش دعوت کرد .
حرفايی که با شقايق زدم خيلی فرق ميکرد با حرفهايی که برای اونهای ديگه زده بودم چون تو اين چند مدت تقريبا يه شناخت کوچيکی از هم پيدا کرده بوديم . تنها چيزی که به نظرم می رسيد که بايد بيشتر در موردش حرف بزنم ، حجابش بود . ما خانواده مذهبی بوديم و به طبع اين مورد مهمی برای من بود .البته اون حجابش بد نبود فقط بايد در مورد نوع پوششش از اول به توافق ميرسيديم .( جنگ اوت به از صلح آخره ) . من هم طبق عادتم رفتم بالا منبر ، و کلی مقدمه چينی کردم . حرکاتش وقتی که از حرفای من خسته شده بود جالب بود ، هنوز جلو چشممه . ووقتی که من مسئله حجاب رو مطرح کردم سرش رو از بين دو دستش در آورد و با يه آهی گفت : ميدونستم ! . به هر حال با تمام اين حرفها هم سر نوع پوشش به توافق رسيديم و وقتی ديديم کم کم صدای بيرونی ها در اومده ، ديگه تمومش کرديم و اومديم بيرون . کمی بعدشم خداحافظی کرديم و به طرف خونه راه افتاديم .
خاله کوچيکم و مامان بزرگم خيلی خوششون اومده بود و نظر مثبت داشتن . تو خونه اونا که بوديم خاله کوچيکم که بغل من بود يه خنده معنی داری به من کرد و نزديک من شد و گفت : هميشه وقتی که با خودم فکر ميکردم زن رامين چه جوری ميتونه باشه يه همچين کسی تو ذهنم می آمد و يه چشمک شيطنت آميزی زد و گفت : خودشه !. در ظاهر همه چيز به خوبی پيش ميرفت حتی خوشحالی زياد خانوم خداوردی هم کاملا مشخص بود ، اما حس ششم من ميگفت يه جای کار ايراد داره !!
شور و شوق تازه ای توی خانواده به وجود اومده بود . همه پيگير بودن که ببينن به کجا رسيده و منو ديگه آقای داماد ! صدا ميزدن . من هم به شدت سرم به کارهای پروژه ام گرم بود و جسته و گريخته با هم تلفنی در تماس بوديم و هر چی بيشتر باهاش صحبت ميکردم بيشتر نگران می شدم .
قرار شد که اونها هم همراه خانواده شان بيان خونه ما . هيچ وقت يادم نميره روز دوشنبه هفتم مهر ماه قرار شد که ساعت ۷ شب بيان خونه ما . منم به دوتا دايی بزرگام و دوتا عمو بزرگام ،خاله هام و مامان بزرگم گفتم که اون روز بيان .راس ساعت ۷ شب بود که زن آيفون به صدا در اومد وقتی برداشتم و ديدم اونها هستن و برای خوش آمد گويی رفتم پايين دم درب . وقتی به آخرين راه پله رسيدم ديدم دارن ميان بالا ، سلام و عليک کردم و يکی يکی از جلوم رد شدن تا اينکه خود شقايق رو ديدم ، يه دسته گل بسيار بسيار زيبا که بيشتر به خاطر تور بلند دورش ، بيشتر به يه عروس شبيه بود ، دستش بود که داد به من . منم تشکر کردم و اومدن بالا .
اين مجلس خيلی مثل مجلس قبلی نبود و کمی رسمی تر بود وشايد دليلش ، حضور آقايون بودش به هر حال در اوايل مجلس من دو طرف رو به هم معرفی کردم و بعدشم آقای رييس منبرش رو شروع کرد و کم کم با هم اخت شدن .حدود ۸:۳۰ شب بود که ديگه رفتن و بعد از رفتنشون تازه موضوع بحث و بررسی داغ شد . و کلا همه بالاتفاق نظر مثبت داشتن و مخصوصا از پدرش خيلی تعريف ميکردن !
اون شب هم تموم شد و آرام آرام به دهم مهر نزديک ميشديم .و بالاخره دهم مهر هم رسيد . تو همون روز بود که .........
سلام . خوبين ؟ بنده مخلص همه اونايی که مهمونم بودن هستم . ميدونم مهمون نواز خوبی نيستم و دير دير می آپم ! اما دوستون دارم . من مطعلق( مطئلغ ، مطعلغ ، متعلغ ، متعلق ....) به همه شما هستم !!!
اول از محيای عزيزم بابت اون اشتباهم معذرت ميخوام ..از عسل گيسو خانوم هم که ديگه به من سر نمی زنه ممنونم !.اميد و کمند هم که خيلی دل نگرون من شدن و عزمشون و جزم کردن واسه من دستی بالا بزنن ممنونم (دل همتون هم بسوزه ) اما يه کم ديگه ادامش رو بخونين شايد نظرتون عوض شد
::Sealife:: هم گفته بود که از داستانهايی که در مورد زن گرفتنه ،متنفره !!!! چون تکراريه ! و من فقط بايد بگم که اولا تو که اينقدر خشن نبودی دوما تو يه يک سالی دندون رو جيگر بزار و ادامش رو بخون بعدش ببين تکراريه يا نه !! هولو هم همون هلوی هسته جداست وبلاگش رو يه مزه مزه ای بکنين! ميگن خوشمزس .آسمان هم که بريد !!! و وبلاگش رو بست !!
اما من يه مشکل خيلی جدی دارم بنام مرتضی ! يا همون خدا کوچيکه ! آخه اون از همه داستان با خبره نکنه يه روز با من دعواش بشه و همه چيرو لو بده !
ضمنا اونايی که يه خورده رومانتيکن (مخصوصا خانوما) اينجا رو حتما يه کليک بکنند (خدا ازتون نگذره اگه کامنت نذارين )
اما ادامه ماجرا
بعد از اينکه او نيمچه پيک نيک تموم شدارتباطات تلفنی خانواده ها ادامه داشت . مادرم تقريبا اصرار داشت که يه صحبتی بکنه اما چند تا مساله وجود داشت اول اينکه اوايل شهريور من برنامه داشتم که با يکی از دوستام برم ترکيه . دوم اينکه قبل از اينکه ما ويلای آقای خداوردی بريم يکی از فاميل هامون يه دختر خانومی رو معرفی کرده بود و متاسفانه مادرم با خانوادش يه تماس تلفنی گرفته بود و قرار شده بود قرار قطعی رو بعدا بذارن و ديگه بايد حتما ميرفتيم و آخريش هم اينکه دوست داشتم قبل از اينکه همه چيز جدی و رسمی بشه کمی با هم بيشتر رفت و آمد کنيم .اين بود که برنامه رو اينطوری چيدم که بعد از سفرم به ترکيه اون خواستگاريه رو بريم و به آقای خداوردی هم گفتم که يه برنامه بريزيم بعد از سفر من دسته جمعی بريم باغ ما تو دماوند (البته باغ عموم )که بسيار مورد استقبال قرار گرفت .
ششم شهريور ۸۲ بود که من با يکی از دوستام بنام مرتضی ! با تور به ترکيه رفتيم. چند روزی استانبول بوديم و چند روزی هم آنتاليا . وقتی اونجا بودم تقريبا همه چيز رو تموم شده ميدونستم و حتی بعضی از همسفريهام که از وضعيت تاهلم میپرسيدن بهشون ميگفتم که انشا.. بعد از اينکه رفتم ايران يه خبرهاييه . و راستشو بگم وقتی داشتيم برمی گشتيم ته دلم قيلی ويلی ميرفت .
اينم بگم که اين مسافرت ما باعث شده بود خيلی ها! خيلی چيز هارو از قبل به پامون نوشته باشن . هر چی هم ميگفتيم بابا ما پاک رفتيم و پاک برگشتيم يه پوزخند ميزدن و ميگفتن که پس واسه چی رفتين !!!!!!!!!! آخه من نميدونم اگه آدم بخواد کاری بکنه مگه اينجا نيست ؟ اينجا که مشاا.. نعمت فراوان تره !. جالب اينه که همسفر هامونم که ميديدن من و مرتضی اونجا نماز ميخونيم تعجب ميکردن و ميگفتن : پس واسه چی اومدين اينجا ؟؟ !!!!! بگذريم ماکه از منطقشون سر در نياورديماما دوستان خوبی تو اون سفر پيدا کرديم.
وقتی برگشتم برای آخر هفته قرار دماوند رو گذاشتم . به مامانم گفتم نميشه اون خواستگاريه رو نريم که گفت اتفاقا اونها هم خودشون زنگ زدن و چون ميخواستند برن مسافرت من روز ۳شنبه رو باهاشون فيکس کردم .و اين معنيش اين بود که من دوباره بايد ۱۰هزار تومنی واسه دسته گل پياده بشم .روز سه شنبه رفتيم خونه اون بنده خدا تو دروس بود .وقتی ميخواستم ماشين رو پارک کنم چون يکطرفه بود از ماشين پياده شدم که محل دقيق خونشون رو بفهمم . از دور که قدم ميزدم يه خونه سفيد بسيار شيک و بزرگ به چشمم خورد و با خودم گفتم که عجب خونه ايه و وقتی نزديکتر شدم ديدم پلاک ۹۹ همون خونست بالاخره مامانم اينها رو صدا زدم و زنگ زديم و وارد شديم . وقتی درب ورودی ساختمان باز شد يه سالن ۵۰۰ متری جلوم بود ............. رفتيم و نشستيم .چه خونه و زندگی ای . تا حالا يه همچين چيزی نديده بودم . فکر ميکنم مبلی که ما روش نشسته بوديم به اندازه همه دارايی من بود . وقتی رفتن شربت بيارن من به فرش بزرگی حدود ۱۰۰ متری که وسط سالن بود اشاره کردم و به مامانم گفتم چه فرش ماشينی ! بزرگی ! مامانم هم گفت عزيزم اين ابريشمه !!! آخه من هيچ وقت فکر نميکردم فرش ابريشم به اين بزرگی هم ميتونه باشه . بالاخره کمی گپ و صحبت و بعدشم پدر دختره اومدش و مارو يه خورده سوال پيچ کرد و مجلس تمام شد و اومديم بيرون . و همه چيز در ظاهر بی عيب و نقص بود .
وقتی اومديم بيرون ديدم خالم ميخنده ! گفتم چيه ؟ گفت رفتم دستشويی اونجا ياد تو افتادم مردم از خنده ! گفتم چرا ؟ گفت آخه دستشوييشون اندازه اطاق خواب تو بود !.
خاله ام گفت چطور بود ؟ گفتم آخه چيه اينها به ما ربطی داشت ؟ آخه من واسه اين دختر چيکار بايد بکنم وچی بايد بخرم که خوشحال بشه ؟ !!! اما اگه راستش رو بخواين دليل اصلی اينکه در اين مورد حتی فکر هم نکردم و هيچ چيزيشون واسم مهم نبود ، قرار روز ۵شنبه با خانواده آقای خداوردی بود !
يکی از شوهر خاله های من ، عموم ميشه . با اونها و يکی از داييهام که باغ بغل مال اون بود قرار گذاشتيم که اونها حدود ساعت ۵/۱۰ بطور اتفاقی (مثلا ) بيان پيش ما . البته خداييش اونجا کار هم داشتن .گفتم خانواده ها بيشتر با هم آشنا بشن بهتره .اما از داداشام بگم . چون جا کم بود به هر کدوم که ميگفتم تو نيا ، کلی اخم وطخم که ميخوام بيام ! و برای من عجيب بود که اينها چقدر مشتاق سفر با اين خانواده شدن و من اينو به فال نيک ميگرفتم .بالاخره صبح زود قرار گذاشتيم و ساعت ۸ ديگه تو باغ بوديم بعد از يه صبحانه مشتی دوباره صحبت ها گل انداخت .در حال بگو بخند بوديم که يهو صدای درب اومد . من رفتم در و باز کردم و ديدم دايی مهدی و عمو علی و خاله سوری هستن و منم خودم و زدم به اون راه که (مثلا) خبر نداشتم و اومدن تو و جمع خيلی گرمتر و باحالتر شد . عمو علی و آقای رييس که خيلی زود با هم رفيق شده بودن واسه خودشون اونور باغ رفتن و ماها هم دسته جمعی به حرف و صحبت. اونروز ما به اندازه يکسالمون خنديديم و خيلی خوش گذشت .بعد از ظهر هم رفتيم دم چشمه اعلاء و کمی آب برداشتيمو حدود ساعت ۷ ديگه تصميم گرفتيم برگرديم.
چيزی که از همون برخوردهای اول با اين خانواده کاملا به چشم ميخورد سادگی ، بی آلايشی وصداقت و خاکی بودن همشون بود مخصوصا دختراش! و اين برای ما خيلی مهم و جالب بود . و اين مساله اولين چيزی بود که عموم و خالم بهش اشاره کردن .و تقريبا در مورد اونها همه به اجماع رسيده بوديم . من خيلی خوشحال بودم که قراره با يه همچين خانواده ای وصلت کنم .من چون وقتی ۱۲ سالم بود پدرم فوت کرده بود هميشه آرزو داشتم يه پدر زن باحال و با کلاس داشته باشم . دوست داشتم خيلی دوسش داشته باشم ! و آقای خداوردی ميتونست پدر زن بسيار مناسبی برای من باشه ......
اما از دوتا دختر هاش بگم . دختر بزرگش شيوا ،سفيد بود و کمی آرومتر و۲۱ سالش بود و از رفتارش مشخص بود که کاملا آمادگی ازدواج رو داره. دختر دومی شقايق ،که فقط يک سال کوچيکتر بود کمی سبزه و چشم ابرو مشکی بود و خيلی شيطون تر بود و در دنيای خودش سير ميکرد .هر کدومشون زيبايی خودشون رو داشتن و از لحاظ شخصيتی هم تقريبا هيچ ربطی به هم نداشتن ! و الان ديگه وقتش شده بود که اين قضيه رو به صورت رسمی مطرح ميکرديم و من ميخواستم به مادرم بگم که کدوم مورد نظرم هستش .
با کمی فکر وبا توجه به معيار ها و سليقه ام تقريبا سريع به اين نتيجه رسيدم که گزينه مورد نظر من او دختر.....................
باز هم معذرت از تاخير نسبتا طولانی ! اميدوارم که همگی شاد ، سربلند و سر افراز باشيد .
اجازه بديد قبل از اينکه بقييه ماجرا رو ادامه بديم ، من از همه اونهايی که به اينجا سر زدن تشکر کنم . چه اونهايی که لطفی کردن و کامنتی گذاشتن و چه اونهايی که فقط بيننده و مهمان من بودند .
قبل از همه از از ناسی خانوم گل که کمی از دست من دلخوره شروع کنم . چشم عزيزم تند تند تر ! می ام پيشت .
از عسل گيسوی عزيز که تو مرام و معرفت واسه من کم نگذاشته . من که کم آوردم خانوم خانوما
وکيل عاشق ما ( مريم خانوم ) آسه ميره آسه مياد .مريم جان تو صبر کن بقيه اش رو بخون ميبينی که هجران زده هستم يا نه ! . اميد گل پسر ، فکر ميکنم در جلسات آينده ۲ تا ستاره اضافه کنی !
اين هلو خانوم و حتما بهش سر بزنين . خيلی مشتيه ! از اون هولوهای هسته جداست . آقا نيما با پيشنهادت موافقم ، اما اگه سوسک شدی خودکشی نکنی ها . گرويش خانوم از لطف و مرحمتت و همچنين لينکت ممنون .
کمند خانوم از پيشنهادت ممنونم . من از همينجا مادر بزرکتو به عقد دائم خودم در ميارم . وکيلی ! ؟ . ......... کمند خانوم ما بی عشوه هم قبولت داريم .دارمت . و محيای عزيز م ،اندکی صبر سحر نزديک است
واما در آخر بهتون پيشنهاد ميکنم حتما حتما به اين آقا مرتضی يا همون خدای کوچکمون يه سری بزنين . جديدا نميدونم چی شده که کولاک کرده . داره ميترکونه
ضمنا هر کدوم از دوستان که ميخواستن تبادل لينک کنن بگن بهم تا انجام بديم
اما ادامه سرگذشت بنده حقير !
آقای رئيس چند روزی بودش که از ماموريت اومده بود که يه روز به من گفت : برنامه گذاشتيم که چند تا از همکارها با خانواده بريم ويلا . گفتم که کيا هستند ؟ گفت چون خانوادگی ميريم بايد يه توری ارنج کنيم که خانواده ها بهم بخورن . گفت خانواده ما و شما و مهندس بنيدی ( اينا تازه عروس و داماد بودند ) و مهندس ولايی !
گفتم اونا ميان ؟ گفت تا حالاش که گفتند آره اما اگر هر کدومشون هم نيان ما برنامه رو بهم نميزنيم . و تاکيد کرد که حتما با همه خانواده تشريف بيارين !
من شب با مادرم مطرح کردم که ۳ شنبه آقای خداوردی دعوت کرده . از همون اول ۳ تا داداشام (ما ۴ تا پسريم ! ) شروع به قر زدن کردن که اونجا ما کسی رو نميشناسيم و بيايم اونجا چی بگيم و ........... که تمام اين اعتراضات با نگاه غضب آلود من رو به نزول رفت . و بعد از يک نطق نسبتا طولانی وکلی نصيحت همگی به اجماع رسيدن که ميريم .قبل از ادامه داستان بگم که اون زمان يکی از برادرهام مکانيک اصفهان ميخوند که الان درسش تموم شده . دومی واسه کنکور ميخوند که الان مکانيک شيراز ميخونه و سومی هم دبيرستانيه !
فرداش به آقای رييس موافقت خودمونو اعلام کرديم و برای تدارکات قرار شد خانومها با هم هماهنگ کنن . و در اينجا بود که آقای رييس شماره موبايل و منزلشون رو داد.. اما همون روز دو تا همکار ديگمون اعلام کردن که به خاطر مشکلاتی که پيش اومده نميتونن بيان و عملا فقط ما دوتا خانواده بوديم . من از اين مساله خيلی راضی نبودم چون فکر ميکردم جمعيت که کم باشه وبا توجه به اينکه دوتا خانوار با هم آشنايی قبلی ندارن خيلی خوش نگزره !! اما هيچی نگفتم
شب برای اولين بار من خانه آقای رييس زنگ زدم و از اونجا بود که تماسهای تلفنی بين دو خانواده شروع شد . خانوم ايشون گفتند که با توجه به اينکه اون دوتا نمی آن و فقط خودمون هستيم ما برای شام لازم نيست که چيزی درست کنيم و منم واسه اينکه کم نياورده باشم ! گفتم نهار فرداش هم با من . و قرار فردا رو ساعت ۷ بعد از ظهر سر جاده لشکرک گذاشتيم .
من که حسابی دست به جيب شده بودم رفتم و کلی جوجه کبابی خريدم و آوردم مادرم آمادش کرد . همه مخلفات ديگه رو هم آماده کرديم .
روز ۳ شنبه رفتم ماشين يکی از عموهام رو هم گرفتم و من چون اساسا هميشه سر قرار ها دير ميرسم و ميدونستم آقای رييس هم حساسه ! ۱۰ دقيقا زودتر سر قرار رفتيم . اونها هنوز نيامده بودن .چند لحظه بعد ديدم پژوی آقای خداوردی پشت سر ما ايستاد . خودش وخانومش که چادری بود پياده شدن سلام وماچ و بوسه و احوال پرسی ، وبا کمی تاخير يکی از دخترهاش ( دختر بزرگش ) از ماشين پياده شد و سلام و عليک کرد و با تاخير بيشتر اون يکی دخترشون پياده شد و فقط يه سلام وعليک ساده کرد و حتی با مادرم هم رو بوسی نکرد .
به هر حال راه افتاديم و دمدمهای غروب تو ويلا بوديم . بعد از تعارف های اوليه و تعويض لباسها ، يکی يکی اومدن رو مبلها نشستند . آقای خداوردی هم منبر رو شروع کرده بود و کلی از داداشای من سوال جواب میپرسيد . اما من کماکان دلخور بودم چون فکر ميکردم حوصلمون سر ميره !
اول دختر بزرگ ايشون اومد و رو مبل نشست و دوباره با کمی تاخير دختر کوچيکه اومد . احساس ميکردم کمی دلخوره . شايد اون هم فکر ميکرد با اين تفاسير خيلی خوش نگذره . آقای خداوردی به من گفت : خوب برادرهاتو معرفی نميکنی و هم شروع به معرفی اونا کردم . هر چند ميدونستم که همشو خودش ميدونه چون تو همون چند دقيقه همه جيک وپيک اونا رو در آورده بود . در همين حال که مادر من و خانوم ايشون هم به جمع ما ملحق ميشدن ، آقای رييس شروع به معرفی خانواده اش کرد . دختر بزرگم شيوا که سال اول زمين شناسيه و دختر دومم شقايق که سال اول کامپيوتره وپسر کوچيکم شاهين .و با شروع منبر دوم ايشون (که خيلی خوش صحبت و بامزه بود ) و وارد شدن خانوم ايشون و مامانم و همچنين دختر هاشون بحث خيلی گل انداخت و گرم شد .
ودر عرض چند دقيقه ورق برگشت . اونقدر همه گرم وصميمی شديم که اگر کسی صدای خنده هامونو ميشنيد فکر ميکرد يه عمر با هم آشناييم . مرام برادر کوچيکم که برای خودش فيلميه و مهراد اون کنکوريه هم افتاده بودن رو اون دنده و حتی يک لحظه هم نبود که سکوت باشه . البته از زمانی که دخترهای آقای خداوردی وارد بحث شده بودن باعث شده بودهمه چی عوض بشه . بعد از يه مدت کوتاهی متوجه شدم در مورد اونا پيش خودم درست برداشت نکرده بودم و دخترهاش واقعا آدمای خون گرم و با نمکی بودن و اين مساله کاملا به چشم می خورد . دیگه صدای قاروقورهای شکم ها بلند شده بود که تصميم بر اين شد نمازهامون رو بخونيم و شام بخوريم .
ميز شام آماده شد . اما غذا و آرايشش به غذای پيک نيک خيلی ربطی نداشت .چند تا سينی ماهی قزل آلا و مخلفاتش . الحق هم که دسپخت خانومش حرف نداشت.بعد شام هم رفتيم تو تراس کمی ورق بازی کرديم اما همه تشخيص داديم حرف بزنيم بيشتر خوش ميگذره !!!!!
شب دير وقت خوابيديم . مادر من و خانوم خداوردی خيلی با هم کاک شده بودن .
صبح بعد صبحانه بود که تصميم گرفتم به دختر های آقای رييس يه نگاه خريدارانه بندازم . ظهر هم خودم بساط نهار و جوجه کباب رو روبه راه کردم و يک نهار مشتی خورديم .
روز قبل که قرار بود بيايم ، مهراد برادرم ، واسه اينکه از زير اومدن در بره ، زنگ زد مطب داييم و گفته بود منشيت نيست می خوايی بيام کمکت ؟ و داييمم که انگار جراحی داشته گفته بود آره حتما بيا . اما هر چی روز ۴شنبه به مهراد ميگفتيم دايی منتظرته ، ميگفت نميرم . مامانم ميگفت نه به اونکه نمی خواستی بيايی نه به اينکه الان اون منتظر تو هستش نمی خوايی بری . که مجددا با يک نگاه غضب آلود بنده ، با لب و لوچه آويزون ، آماده برای رفتن شد از ظواهر امر مشخص بود که به بچه ها ( ومخصوصا خودم ) خيلی خوش گذشته .
بعد از ظهر بود که برگشتيم تهران . اما تماسها بين دو خانواده ادامه داشت . و وقتی به مادرم نگاه ميکردم لبخند رضايت رو تو چهرش ميخوندم . تا اينکه دلش طاقت نياورد وگفت اين دختر های آقای خداوردی هم خوب بودن ها ! ميخوايی يه صحبتی به خانومش بکنم ؟ ومن که خودمو بی تفاوت نشون ميدادم گفتم فعلا نه ! چون کلی برنامه ها داشتم . !
اما اون چيزی که هم داداشام و هم مامانم و خودم بر او به اجماع رسيده بوديم ، خونگرمی وسادگی اين خانواده بودش که يرای ما خيلی جالب بود .من خودم قبلش فکر ميکردم با يه خانواده پر فيس و افاده طرف خواهيم شد اما کاملا اشتباه فکر کرده بودم .
حالا موقعش بود که برنامه هامو اجرا کنم . بنابراين به آقای رييس پيشنهاد کردم که ......
با عرض معذرت از همه به خاطر اين وقفه نسبتا طولانی ! از اين به بعد تند تر آپ ميکنم . اما قبل از ادامه ماجرا
* اول از عسل گيسوی خوبم تشکر کنم
* خانم ف و روشن عزيز اگر کمی به عنوان اين وبلاگ بيشتر توجه ميکرديد ( من میخواستم زن بگيرم ! ) ميبينيد که از فعل ماضی استفاده شده پس داستان به اين سادگی ( مثل سريالهای ايرانی ) نيست ! .... پيگيری ماجرا بدک نيست
* از دوستان بسيار بسيار خوبم ، اميد ( گلپسر ۲۰۰۲ ) ، مريم ( وکيل عاشق ) ، آزاده خوبم ( فصل سرما ) ، آقا مری (مرتضی ) با مرام ( خدای کوچک )، و نانسی خانوم شيطون که تو اين چند وقت غيبت من ، فراموشم نکردن ممنونم
يه روز ، در ساعت استراحت ، تلفن زنگ زد .وقتی که برداشتم ديدم يه خانم با لحن بسيار متفاوتی گفت : ببخشيد آقای خداوردی ( آقای رئيس ) تشريف دارن ؟ ومن گفتم : نخير نهار تشريف دارن ! شما ؟ گفت من دخترشون هستم لطفا بفرماييد با خونه تماس بگيرن .... وقتی گوشی رو گذاشتم اولين چيزی که به ذهنم رسيد اين بود که : چه لحن جالب و با نمکی داشت وبا خودم گفتم که : با اين قر و قمشی که اين صحبت ميکنه بهش ميخوره از اونا باشه که پدر شوهر و در مياره و بالاتر از گل نميشه بهش گفت ! بعد زمزمه کردم : بيچاره شوهرش !
از اين جريان گذشت تا اينکه يه روز آقای رييس پيشنهاد داد که با يک سری از مهندسای شرکت دسته جمعی بريم ويلای ايشون تو لواسون .
اين پيشنهاد به سرعت مورد تائيد قرار گرفت وهمه ابراز تمايل کردند . من چون تقريبا ۲ سال و نيم بود که تو اون شرکت کار ميکردم تا به حال به ويلای آقای رئيس نرفته بودم و از يکی از همکاران قديمی شنيدم که آخرين باری که چنين دعوتی از اونا شده بوده ، مربوط به ۳ سال پيشه !
به هر حال از اواسط مرداد ماه ۸۲ بود که با ۴ تا ماشين رفتيم اونجا . ويلای بسيار شيکی بود و همه جور امکاناتی ( استخر و سونا و پينگ پنگ و ............ ) موجود بود . جاتون خالی . شب جوجه کباب و نهار کباب بختياری و ......... خيلی خوش گذشت .
اون چيزی که از همه چيز برای من بيشتر مشهود بود، نگاههای سنگين آقای رييس بود که توی همه زمان اين ( نيمچه ) پيک نيک همه کارها رو زير نظر داشت .
بعضی وقتا ديدين که روی شانسين ؟ اخ ، اون شب هم من و يکی از دوستانم به نام وحيد ، عجيب روی شانس بوديم .
تازه که وارد ويلا شديم ، من يک بلوف گنده زدم و با لحن بسيار جدی و خطاب به آقای خداوردی گفتم : من فقط يه خواهش از شما دارم . و اون که کمی تعجب کرده بود کفت : بفرماييد !! گفتم يه نيم قوی از بين خودتون برای ( بازی ) حکم اتخاب کنين که من و آقا وحيد خيلی شرمندتون نشيم ! و از اونجا بود که کری خونی به طور جدی شروع شد
اون شب بطور عجيبی رو شانس بوديم . چند دست چند دست کت ميکرديم !!! مثل چی ورق ( آس ) برامون ميامد .( البته کمی هم با تقلب ) و تيمها رو يکی پس از ديگری ميبرديم . هر دست هم که تموم ميشد به آقای خداوردی ميگفتم : من از شما يه خوهش کردما ............. باباجون دوتا حرفه ای بيان بشينن و اون فقط يه لبخند معنی داری ميزد ................
اون مسافرت به نظر من يه مسافرت عادی بود اما من خبر نداشتم که مسير زندگی منو همين مسافرت داره عوض ميکنه
آقای رييس با چند تا از همکاران برای ماموريت ۱۰ روزه به فرانسه رفتن . بعد از اينکه برگشتن ۲ مساله نقل مجلس بود ، يکی ماجرای يکی از مهندسها که همون اول سفر به فرانسه جيبشو ۲ تا ايتاليايی زده بودن ( بيش از ۱۰۰۰ دلار ) و موضوع بعدی حجم زياد سوغاتی هايی که آقای رييس خريده بود و ميگفتن ۳ تا چمدون بزرگ بوده که حتی حمل اينها مشکلاتی رو برای آقای خداوردی بوجود آورده
خلاصه چند روز بود که از ماموريت اومده بودند که يه روز آقای رييس بمن گفت که :
قبل از هر چيز يه سورپريزتون کنم و اون اينکه امروزتولدمه و بنده ۲۹ ساله شدم
و اما قبل از اينکه برم سر بقيه داستان از همه دوستان که زحمت کشيدن و کامنت گذاشتند ممنونم.از دريايی عزيز - آقای ف !!! -آسمان مهربون - رهگذر تنها !! - اميد و آوای من ـنانسی خوشگله - پدرام بامعرفت و با مزه - تارای عصبانيه باحال - شريف جدی - کامليا و نسرين مهربون وآقای راد - و دوست خوب و باصفای زنده روديم>>پارازيت <<و عسل گيسوی عزيز(با اينکه سری بهم نزده )
از همتون متشکرم.وضمنا بايد بگم اين ماجرای واقعی زندگيمه ... پس ادامه داستان:
تو شرکتی که کار ميکردم يک رئيس ارشدی داشتيم که بطور کلی از همه آدمهای اونجا متفاوت بود.از لحاظ تیپ و قيافه از لحاظ پرستيژ - مالی - فکری و فرهنگی و کلا انسان متفاوتی بود .حدود ۵۰ سال داشت و ۴ سال ديگه بازنشست ميشد و Q.C يآ کنترل کيفی اونجا بود.
و در ضمن اين آقای رئيس به بنده هم الطفات خاصی داشت. هميشه مخصوصا اين اواخر کاملا توجه ونگاه سنگينشو حس ميکردم . توی کار رو من حساستر شده بود و بعضی اوقات بدون مقدمه منو صدا ميزد وکنار دستگاهها ميبرد و يک سری سوالات عجيب غريب ( که نميدونم از کجاش مياورد ) ميکرد و اگر بنده از اين آزمون بزرگ الهی موفق بيرون ميامدم - يک لبخند کوچيکی گوشه لبش ميامد و با حرکت سر به نشانه رضايتش - شروع به توضيح مطلب ميکرد.البته اين کار بعضا در مورد بقيه هم اتفاق ميافتاد.
از ضواهر امر مشخص بود که زندگی موفقی داشته و از زندگيش راضيه.
بعدهافهميدم که يکی از دلايلی که با من يه جور ديگه بود - مدرک فوق ليسانس من بود چون اون به طور وحشتناکی به اين مسئله اهميت ميداد که من دليلشو نميدونستم
يکبار بعد از صرف غذا که از رستوران ميامديم از زندگی من وشرايط زندگيم سوال کرد و وقتی که متوجه شد من بچه ارشد خونم و ۱۲ سالگی پدرم فوت کرده و زندگی نسبتا مشکلی داشتم تا به اينجاها رسيدم خيلی دل گرمی بهم ميداد و برای اين مساله احترام خاصی قائل بود. وبعدش شروع کرد از گذشته خودش حرف زدن که : اونم وقتی بچه بوده پدرش فوت ميکنه و روی پای خودش بزرگ شده واز اولش هيچی نداشته اما الان وضعش خوبه و.................
و يه بار تو حرفاش گفت بعضيا همه چيز از باباشون بهشون ميرسه واز مال دنيا همه چيز دارن امامعمولا نمتونن اونو نگه دارن و همشو به باد ميدن و بعضی مردا اولش هيچی ندارن فقط وجود دارن و به همه جا ميرسن و يکی از خواستگارای دخترشو مثال زد که از اون بچه مايه دارا بوده اما به خاطر يکسری از اين مسايل آقای رئيس ! به هم زده و.........
از اونجا بود که بنده تازه متوجه شدم که ايشان دختر هم دارن و وقتی بيشتر پيگير شدم . کشف کردم ايشون ۲ تا دختر و يه پسر داره
چهارده تا خواستگاری رفته بودم ازفقير بگير تا غنی ! از شهرک محلاتی بگير تا فرمانيه و خيابان فرشته _ اما اکثرا وضع مالی خوبی داشتند و شرايط خوب ! اما قسمت نشده بود . کلا وضع مالی طرف خيلی واسم مهم نبود اوايل قيافه برام در اولويت بود اما بعد از کسب 10 تجربه خواستگاری !!!! قيافه هم از اولويت خارج شده بود .
بين اين همه که رفته بودم 13 تاشونو من گفته بودم نه!! (چون هر کدومشون يه چيز عمده رو به نوعی نداشتند ) و فقط يکيشون بود که اون گفته بود نه ! ( به درک اونقدر بمون تا بابات ترشی بندازت ( ويادم باشه بعدا توضیح بدم که الان چقدر خوشحالم که اون گفته بود نه !!! .................................
قبل از هر چيزی بگم که کلا به ازدواج سنتی اعتقاد دارم چون به اين حرفها که خود آدم بره و يکی رو پيدا کنه و آشنا بشه و ............. اعتقادی ندارم و ضمنا اون موردهايی که من ميخواستم و پيشنهاد ميشد کلا تو کوچه و خيابون ول نبودن که من بخوام خودم پيداشون کنم .بگذريم. پس لطفا سر اين مسئله بحث نکنيم(نظر هر کی واسه خودش محترمه )
بشدت تصميم گرفته بودم که ازدواج کنم چون يواش يواش داشتم از زن گرفتن منصرف ميشدم.
تو همه اين خواستگاری هايی که رفته بودم به دنبال يه گم شده ای بودم. بعدا که يه خورده تجربم بيشتر شد فهميدم که دنبال کسی هستم که تک باشه . البته نه از نظر شکل و قيافه و مال و منال . بلکه از نظر شخصيت متفاوت باشه!
حرفهايی است برای گفتن ، که اگر گوشی نبود نمی گوييم !
و حرفهايی است برای نگفتن
حرفهايی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند !
>> دکتر علی شريعتی <<
سلام
اسم من رامين هستش . اگه چند تا بهار ديگه صبر کنين ۳۰ سالم ميشه ! .فوق ليسانس الکترونيک دارم و تو يه شرکت بزرگ کار ميکنم.
چی ؟؟؟ هدفم از زدن اين وبلاگ چيه ؟ آهان. الان ميگم .راستش قصه اينه که من ميخوام زن بگيرم . يا بهتره بگم من می خواستم زن بگيرم ! . اما اين خودش ماجرايی داره که اگر کمی صبر کنين از سير تا پيازش رو واستون تعريف ميکنم.
اين داستان واقعی زندگيمه و دوست دارم همش رو واستون بگم .